زیر نور و گرمای بخاری برقی به خانه های مجازی دوستان مجازیم سرزده ام. آنا، گیل دختر ، پدر بزرگ. توی دنیای واقعی هم به فکر ها و نوشته هایشان فکر میکنم. اتاق کارم را مرتب کرده ام و برای پایان نامه ام برنامه ریزی می کنم. حالم چطور است؟ گیجم. به نظر میرسد همینطوری به دنیا آمده ام. از وقتی به خاطر می آورم روی ابرها بوده ام. تازگی ها دلم می خواهد روی زمین زندگی کنم. گیرم پایم هم روی زمین بند شد دلم را چه کار کنم؟ یکی از دلایلی که نقاشی می کنم ثبت لحظه های دلپذیر و نگهداری آنهاست. ولی امروز انگار نقاشی هم جوابگو نیست. در تاریکی هستم، مثل دانه. خانم رنگین کمان خواب است . امشب وقتی خوابش را تماشا می کردم  لذت خداوند را  از رشد انسان درک کردم. من خانوم رنگین کمان را خلق نکرده ام اما با خداوند در بعضی حس ها مشترکم. امروز یاد گرفت که بگوید حبیبی آی لاو یو . البته به زبان او شده "اَ بیبی آی لاب لو ".