برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی است ( شمس لنگرودی )
دیدم که تو را آرام آرام می برند . انگار کهنسالی من بودی. چیزی در من شکسته شده . قفل امنی شاید. شب که می رسد انگار باید روی صخره ای تنها زوزه و نعره ی تمام وحشیان عالم را در درونم تاب بیاورم . خواب هایم امنیت ندارند. نگران تو هستم. حالت چطور است ؟ در تاریکی قدم بر می داری یا در روشنی؟ باید به تنهایی از پس همه چیز بر بیایی .پس از هفتاد و اندی سال هنوز امید زیستن در تو بود و ما با اینکه می دیدیم در حال رفتنی اما اجازه نداشتیم نام رفتن را بر زبان بیاوریم. رفتن برای مادر ، برای پدر همیشه زود است. در هر سن و سالی که بروند بچه ها تنها می شوند. اما درد ، درد ، درد ...تا روز های آخر رهایت نکرد. واقعه ی تو برایم سنگین است. روزهای بعد از امتحانات خرداد که بی حال تر شدی هر روز رنگین کمانم را در کالسکه گذاشتم و با هم برای دیدارت آمدیم. می خواستیم مراقبت باشیم که تنها نمانی . که نشکنی. می خواستیم راحت نفس بکشی. گفتی چیزی هست و به من نمی گویید . دکتر ها را قسم می دادی که همه چیز را به تو بگویند. آنها می خندیدند. آنها حتی با پرتو ایکس با سی تی اسکن با آزمایش خون درون تو را به درستی نمی دیدند. تو اما به من گفتی که سرطان خون سوزی استخوان داری و ما از تو پنهان می کنیم گفتی " مه ر شه معلومه " ( بر من معلوم است) . من خندیدم و گفتم که از خودت بیماری ترکیبی اختراع می کنی. عکاسباشی ترا دکتر صدا می زد. هر وقت بچه ها مریض می شدند برایشان نسخه های قدیمی می پیچیدی . یک ماه بعد معلوم شد تشخیص تو از همه میکروسکوپ ها و پرتو ها درست تر بوده. رادیو توراپی نشان داد که کارد به استخوانت رسیده ، که تمام تنت بیمار است و متاستاز همه ی استخوان هایت را درگیر کرده. دیگر حو صله ی رنگین کمانم را نداشتی. فقط آرام دستت را به سمتش دراز کردی و گفتی " مه وچه ر خار خار دار" ( بچه ام را خوب نگه دار). بعد از عصری که درد امانت را برید دوباره به بیمارستان رفتیم . فردایش خودم تو را در آ غوش گرفتم و روی تخت بخش خون گذاشتم. تنت درد گرفته بود . نمی خواستم دردت بگیرد. بچه ها یت همه آمدند با عروس ها ، داماد ها ، نوه ها، خواهر هایت برادرهایت. با "بانو خاله" سر خانه رفتنش حرفم شد. اصرار کردم برود. دوست نداشتم کسی بالای سرت گریه کند. خاله گفت خودت می خواهی بروی برو من می خواهم پیش خواهرم بمانم. با خواهرهایت زیاد حرفی نبودی. ناراحت بودی که سر ارث و میراث از برادرهایشان شکایت کرده بودند. عاشق برادرانت بودی ، درست نمی دانم چرا. آن شب چشم هایت بسته بود اما وقتی از تو چیزی می پرسیدیم سرت را به نشانه ی آری و نه بالا و پایین می بردی. یک لحظه هم چشم هایت را باز کردی و دوباره بستی . آخرین بار بود که چشم هایت را باز دیدم. روز های بعد نفس میکشیدی اما پاسخی به ما نمی دادی و چشم هایت همچنان بسته بود . دیگر آنها را برای دیدن ما باز نکردی. سه شنبه صبح بود که رفتی. ترا به خانه آوردند. لباس پوشاندند و به خاک بردند. گره روسری تو را که می بستند شبیه مسافران سفر حج شده بودی. تا آن لحظه اینقدر در درونم آرزوی این سفر نداشتم (شنیده ام هر کس یک سال تمام هر روز سوره ی نباء بخواند به حج مشرف می شود. حالا در آرزوی آن هستم). هر کاری که توانستم کردم جز اشک ریختن. نه اینکه دوستت نداشتم ، وقت مصیبت در جمع به ندرت گریه میکنم، اشکها زمان تنهایی ام می آیند. مثل حالا که می نویسم و اشک می جوشد. وقتی می رفتی اشک ها فقط وقت تلقین آمدند به خودم که آمدم دیدم برای تنهایی و مرگ خودم گریه می کنم. حالا خانه آوای صدایت را کم دارد. جای راه رفتنت در خیابان خالیست و صدایی که از روی ایوان می گفت :" خانمه سایه سنگین بیه . مار و وچه پیدا نی نی ( سایه ی خانوم سنگین شده . مادر و بچه پیداتون نیست). تو مرا نزاییده بودی ،مرا بزرگ نکرده بودی. من زن امروز بودم و تو زن دیروز . من آدم دوره ی امکانات و رفاه بودم و تو آدم دوره ی سختی و نداری . وقتی می رفتی دست هایت هنوز جای تاول ابزار کشاورزی داشت. گاهی هم با هم نمی ساختیم چون دنیا را متفاوت می دیدیم . اما هر دو زن بودیم و گاهی دنیای مردانه هر دوی ما را می آزرد. ما با هم گاهی گریسته بودیم و گاهی خندیده بودیم. تو به من یاد دادی که دانه های بلال و تربچه و شاهین و جعفری را کی بکارم. به جوجه ها چه غذایی بدهم تا زودتر بزرگ شوند . یادش بخیر که پای تلویزیون می نشستی و بچه هایت سر به سرت می گذاشتند که فقط حرف ها و احادیثی که به نفع پدر و مادر است خوب یاد می گیری و برایشان تعریف میکنی. دلم برایت تنگ شده . امشب دلم می خواست از پشت تلفن صدایت را بشنوم . بشنوم که حالت خوب است ، که دلت برای رنگین کمان تنگ شده. دلم گرفته که خانوم رنگین کمان به این زودی ترا از دست داده و شعر های دل انگیزی که برایش می خواندی دیگر نمی شنود "ننه شه کیجای گره ، شونه دانشگای گره " ( مادر قربان دخترش برود. قربانش بشود که به دانشگاه خواهد رفت ). مامان میگوید : " اتا مار هشتا وچه ره دارنه اما هشتا وچه نتونه اتا ماره دارن " ( یه مادر هشت تا بچه را نگه می دارد اما هشت تا بچه نمی توانند از یک مادر نگهداری کنند). مادر مثل رشته ی تسبیح بچه ها را کنار هم نگه می دارد حتی پدر را. یک مثل مازندرانی می گوید " مار که بمیره پیر وونه کل پیر " (مادر که بمبرد پدر تبدیل به ناپدری می شود). به عکاسباشی گفتم تا به حال شما مادر داشتید از این به بعد برادر و خواهر کوچک در گذشته ات . عکاسباشی عزیزم گرفته و غمگین است . چند روز پیش می گفت مثل بچه ی کوچکی که پا بکوبد و لج کند و مادرش را بخواهد دلش هوای مادرش را کرده. چند شب پیش دوستی برای دیدنش آمده بود و بعد از رفتن پیغام داده بود که چهار سال پیش که برای تسلیت نزد دوست دیگری رفته بود از او شنیده بود که " چارتا پیر بمیره و اتا مار نمیره "( چهار تا پدر بمیرد و یک مادر نمیرد )( با احترام به مقام بلند پدرها این مطلب را فقط نقل قول کرده ام )و اضافه کرد که آنموقع نفهمیدم آن رفیق چه می گوید تا وقتی که امروز تو را دیدم.تو رفته ای و ما ناگهان از خواب عمیق زندگی برخواسته ایم. حالا از مرگ سخن بسیار دارم و به زندگی می اندیشم.
" آمدنت ، رفتنت ، سطور کتابی است / که شروع می شود و تمام می شود / تا حکایت خود را بخوانم"
(شمس لنگرودی )