اين چند خط را من باب حض پدر بزرگ از نوه اش مينويسم كه كيفشان كوك است از ديدن جقله. ما هم شال و كلاه كرده ايم دو سه روزي آمده ايم خانه ي پدرمان . امشب اولين شبمان است . فكر ميكنيد چه شد؟ خانم رنگين كمان ساعت يازده و نيم شب خوابيد ( حالت عادي 8 و نيم چرت ميزند). تازه در اين ساعت هم پدر بزرگش دست از بازي با او بر نداشته بود قسمش داديم تا كوتاه آمد و دخترك با بازيگوشي شير خورد و خوابيد. خدا شبهاي ديگر به داد من برسد.

خانم رنگين كمان بيدار شد...

شير خورد ....دوباره خوابيد.

در اين فاصله حس من هم براي نوشتن پريد. 

گفت:گر همچو من افتاده ي اين دام شوي - اي بس كه خراب باده و جام شوي

       ما عاشق رند و مست و عالم سوزيم - با ما منشين و گرنه بد نام شوي