و ناگهان خوابم می برد

خیلی به مرگ فکر می کنم, خیلی. نوشته بودی که مرگ آدم ها چه پیر ,چه جوان ناگهانی است و من فکر می کنم راست می گویی. از دو سال پیش -بعد از مرگ مادر شوهر خدابیامرزم- شب ها حس عجیبی دارم. شب برایم سنگین است. گاهی تمام شب تا آمدن سپیده چشم هایم باز است و فقط بعد از اینکه هوا روشن شد می توانم بخوابم. چند روز پیش برای یک ضایعه ی پوستی به دکتر مراجعه کردم که تشخیص یک بیماری ژنتیکی به اسم پسوریازیس را داد و از من پرسید هیچکدام از  افراد خانواده ات به این بیماری مبتلا هستند؟ گفتم: نه. شب که با مادرم صحبت می کردم فهمیدم دایی مرحومم که 40 سال تفاوت سنی با هم داشتیم به این بیماری مبتلا بوده. ناگهان  حس قرابت عجیبی با دایی جان پیدا کردم و بغضم گرفت و اشک در چشمانم جمع شد. چند روز بعد رفتم آزمایش خون دادم و کار به شدت گرفتن دیابت و چرب شدن کبد کشید( شیرین بودم, چرب و چیلی هم شدم). چند شب پیش درد پهلوی راست افسرده ام کرده بود و به روزهای آخر عمو فکر می کردم. قبل از درد های خودم  فکر می کردم که بد نیست آدم مدتی قبل از مردنش بداند که زیاد فرصت ندارد و کارهایش را سر و سامان بدهد و از این تزهای بیرون گود بشین و لنگش کن می دادم. ولی درد های پهلوی راستم و تصور مرگ آنقدر مرا به وحشت انداخت که زندگی سخت شد. صبح ها که به پیاده روی می روم با خودم فکر می کنم کدام روز, کجای زمین, کدام ساعت؟ کدام لحظه کیفیت حیات مرا به کلی تغییر می دهد؟دلم می خواهد صبح زود باشد. نه خیلی زود. نه وقتی هوا تاریک است. سپیده دم باشد. در وطنم باشد. جایی که آشنایانم باشند و هزار تصور دیگر. سخت تر از تصور مرگ خودم تصور مرگ رنگین کمان است, حتی وقتی پیر شده باشد. اما الان درست در همین لحظه فکر می کنم که مرگ ناگهانی است برای اینکه بتوانی ناگهان زندکی کنی؛ یعنی فقط همین لحظه را , همین دقیقه ای که می نویسم, همین احساسی که دارم و اینگونه زندگی تبدیل به یک مراقبه ی دائمی می شود. چون تو باید مواظب تمام لحظه ها باشی و تمام لحظه ها فقط یک لحظه است که قدم به قدم طی می کنی. این مراقبت دائمی برای من سخت است. من گاهی از دست خودم در می روم  و از خودم به گریه می افتم. برای من سخت است که در هر لحظه مهربان و با گذشت باشم و خودم را جای طرف مقابلم بگذارم. راستش این ناگهانی بودن مرگ نیست که مرا می ترساند؛ من از خودم  بیشتر می ترسم. آنچه می تواند مرا به نیستی و نابودی بکشاند خودم هستم و نه مرگ. چند روز پیش روی دیوار اتاق برادرم یک نوشته از ناظم حکمت دیدم:" زیستن نیروی شگفت ماست/ وقتی می دانیم می میریم/ قطعا می میریم". بیا از این نیروی شگفت  نهایت استفاده را ببریم . اگر درست زیسته باشیم, خُب,بگذار مرگ ناگهان بیاید.

هوا خوب است

کتاب های بسته بندی شده روی زمین کنار هم ردبف شده اند. بعد از مدت ها از پنجره باد خنک می آید. رنگین کمان را سپرده ایم به مامی و بابا بزرگ تا با سرعت بیشتری اسبابمان را جمع کنیم. به روزهای آینده فکر نمی کنم چون تنها همین لحظه, لحظه ی زندگی من است.

با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم - حکم آنچه تو فرمایی من بنده فرمانم. (سعدی)