پراکندگی

-گاهی برای اینکه یک پنجره به سمت درون شما باز کند تمام پنجره هایی که به بیرون باز میشده را میبندد و انسان را در تاریکی مطلق نگاه میدارد .آنقدر که شک میکنی آیا نور هرگز وجود داشته یا توهم ذهن خلاق آدمیست.

- از وابستگی به خانم رنگین کمان سخت میترسم. امروز در حالیکه میخندید و از خودش صدا در میاورد به او خیره شده بودم و ترس تمام وجودم را گرفته بود. پروردگارا مواظب قلبم باش.

- اسباب کشی و تمام مسایل مربوط به آن از پول پیش و کرایه خانه گرفته تا تمییز کردن و چیدمان خانه ی جدید

- گل سرخ

- آب دادن به گلهای لب پنجره و اینکه وقتی لب پنجره هستم میبینم که خاکشان خشک است و به اتاق پایین که میروم آب را فراموش میکنم. مثل مولتی ویتامین خانم رنگین کمان که خیلی روزها یادم میرود.

-گل سرخ

- این تصور کابوس وار که اضافه وزن و دیابت بر میگردند. نه آنها بر نمیگردند...برنمیگردند...برنمیگردند

- گل سرخ . روزی چند بار به او فکر میکنم  به صورت منقطع و گاهی به صورت پیوسته. خیلی فرصت نمیکنم برایش بنویسم ولی معنیش این نیست که به یادش نیستم. خیلی وقتها در مغزم برایش مینویسم.

- مادرها استعداد عجیبی در به وجود آوردن احساس گناه در فرزندانشان دارند فقط با گفتن این جمله که مانتوی شما خیلی کوتاه است یا فلان رفیق شما خیلی آرایش میکند و مناسب آمد و شد نیست. به واژاه ی خیلی توجه کنید. از نظر آنها همه چیز خیلی است. خانم ب خانم خیلی خوبیست . آقای میم خیلی مودب است و شما خیلی بی توجه شده اید. به همین راحتی شما مستوجب جهنمید. البته مادر مستقیما به جهنم اشاره ای نمیکند بلکه آن نتایج اعمال شماست.

-مادر ، مرا همینطور که هستم دوست بدار. با اضافه وزن- با کفش تق تقی ( اصطلاحی که در کودکی به کار میبردم )- با دیابت - با اتاق نامنظم - با دوستان آرایش کرده-مستاجر - و.... میدانم که دوستم داری فقط مرا همینطور که هستم.....

- هزار جهد بکردم که یار من باشی - مراد بخش دل بیقرار من باشی

 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی - انیس خاطر امیدوار من باشی...

من ارچه حافظ شهرم جویی نمی ارزم - مگر تو از کرم خویش یار من باشی

- خیلی نیاز است که حتی اگر من حواسم پرت باشد تو دستم را محکم گرفته باشی.





منتظرم

تا كي دل من چشم به در داشته باشد                       اي كاش كسي از تو خبر داشته باشد

آن باد كه آغشته به بوي نفس توست                          از كوچه ما كاش گذر داشته باشد

.....

شاعر: مرتضی اسفندقه

...

در بحر فتاده ام چو ماهی - تا یار مرا به شست گیرد

مرد این بازیچه دیگر نیستم

یک سال پیش همین روزها در ماشینی که به سمت همدان میرفت نشسته بودم و سرم را به پنجره تکیه داده بودم . گوشه ی چشمم اشکی بود و در دلم زخمی عمیق که تنها تو از آن خبر داشتی.

چند وقت قبل تر- همزمان با نمایشگاه کتاب – آماده بودم که خود را در غربت پایتخت حل کنم. هر چه بعد از آن شد تو می دانی .من دل به دریا زده بودم . می رفتم و می رفتم  . تو تنها کسی بودی که غرق شدنم را میدید. غرق در تنهایی ، غرق در نا امیدی، غرق در فریب . وقتی راه نفس بسته شد آن سر طناب را کشیدی. وقتی کشیدی حضورت را حس کردم. تنها نبودم. از تو جدا نبودم .تو حواست به من بود. گذاشته بودی بروم اما سر رشته را رها نکرده بودی. وقتی دیدی در حال غرق شدنم طنابی که به دورم بسته بودی کشیدی و مرا به ساحل آوردی(ممول در اینباره راست گفته).

من گریه میکردم . مثل آدم پس از هبوط. من حوای تو بودم و هوای تو زمینگیرم کرد. مرا خاک کردی.  مرا دوباره ساختی. همین اشاره ها کافیست. باقی سر است بین من و تو . امشب که دخترم رنگین کمان را میخواباندم، خیره به چشمها یش دلم دچار تشوش شد که نکند خوشی این روزها زودگذر باشد؟ آنهمه تلخی گذشته و این هوای پاک برای نفس؟ مثل همیشه تفالی به دیوان خواجه ی شیراز زدم که نفسش حق است:

                      جان بی جمال جانان میل جهان ندارد....

و شاهدش:

نی من تنها کشم تطاول زلفت.....................کیست که او داغ این سیاه ندارد

.

.

.

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست - بي وضو در کوچه ي ليلي نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود - فارغ از هستی و هستش کرده بود

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي -  بر صليب عشق دارم کرده اي

خسته ام زين عشق ،دل خونم نکن - من که مجنونم ، تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم  - اين تو و ليلاي تو ، من نيستم

گفت : اي ديوانه ليلايت منم - در رگت پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلي ساختي - من کنارت بودم و نشناختي

(لیلی و مجنون- نظامی گنجوی)

.

.

.

 

 

مرا در میان بازوانت پنهان کن.

 

خانم رنگین کمان