روزها

فردا روز آرامی است. یک روز مثل همیشه. یا حداقل تصور من نسبت به آن اینطور است. چند روز است به طرز آرامی افسرده ام. گاهی با خانوم رنگین کمان با عصبانیت صحبت می کنم و بعد بلافاصله بغض میکنم و با چشمهایم می گویم مامانو ببخش. خانوم رنگین کمان پدرش را بیشتر از من دوست دارد. چون من کسی هستم که او را با خشونت از خطرات منع میکنم و در چشم و بینی اش قطره می ریزم. من کسی هستم که شربت های جورواجور به او می دهم و مجبورش می کنم وقتی بیرون می رود لباس های گرم بپوشد ، کلاهش را از سر نگیرد و دستهایش را از دستهایم جدا نکند. برای همین وقتی با پدرش به سمت میز آرایش می روند می گوید "مامان نه" و با دست به من اشاره می کند که جلو نروم تا او با خیال راحت قوطی های کرم را بردارد و تمام اعضای خانواده را چرب و چیلی کند. او عادت دارد یک بند صدایم کند و من هر بار می گویم جانم ، بله . گاهی اما سکوت می کنم یا با تندی میگویم خسته نشدی اینقدر صدایم کردی. او در روز بیش از پانزده بار از من آب می خواهد و هر بار فقط یک لب آب می خورد و الباقی را در نقاط مختلف خانه می ریزد و می گوید" ایس شد. پاچه "( خیس شد. پارچه بده که خشکش کنم). یک هفته است یاد گرفته که به تنهایی از صندلی بالا برود و روی آن بنشیند. هفته ی گذشته کوله پشتی سنگین از کتاب مرا کشان کشان تا پای صندلی آورد و از آن پله ساخت وبالای  صندلی رفت و از آنجا روی میز. من فریاد می زنم ، تهدیدش میکنم ، او را پایین می گذارم اما روز از نو روزی از نو. امروز به این فکر می کردم چقدر آدم بزرگ و بی ... بی .... کلی" بی" شده ام . بی فکر ، بی هیجان ، بی خلاقیت ، بی درک. به نظر می رسد من خانوم رنگین کمان را درک نمیکنم. در مواجه با او احساس دست و پا چلفتی بودن میکنم و زیر لب غر غر می کنم که چرا نمی گذارد به کارم برسم. احساس می کنم مادر خوبی نیستم. این روزها اصلا از خودم خوشم نمی آید. چند روز پیش دوستی به دیدنم آمده بود و وقتی رنگین کمان را از باز کردن در کَِّرِم منع کردم  دوستم را مامان صدا کرد و به من اشاره کرد و گفت این نه. حالا من شده ام این. آی خون خوردم. یکی از دلایل افسردگی آرامم شاید همین است. خانم رنگین کمان مرا نفی می کند.

گل سرخ

تو مسئول گلت هستی. گیل دختر این جمله را برایم نوشت. مدتها بود که کسی آنرا به من نگفته بود. مدتها بود که زیر لب زمزمه اش نکرده بودم. اشک دوید توی چشمهایم . ممنونم گیل دختر جان. به یاد گل سرخم افتادم.

رنگین کمانم خواب است. چشمهایش ، چشمهایش ، چشمهایش سرشار از خورشیدند.

دهان یار که درمان درد حافظ داشت  -  فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

به غیر از خداوند و دوستم ممول ،خواجه ی شیراز تنها کسی است که از دل ترمه خبر دارد. کدام روز بوده که حرفی توی دلم داشته ام و با او نگفته ام؟ گاهی توی سرم زده ، گاهی تشویقم کرده . فقط او و ممول از تمام ماجراهای عشقی من خبر دارند. شاید بنشینم و یک بیت حافظ را با خط خوش روی کمربند کفنم بنویسم. شاید مثلا آن بیت 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم  -  لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

البته از این بیت ناگفته پیداست که پاچه خواری حضرت حق را می کنم.

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.