سفری به سوی ناشناخته ها
سفر به سوی ناشناخته ها. این بهترین نامیست که میتوانم بر این روزها بگزارم.جانم برایت بگوید که این موجود جدید الورود که از نظر زیست شناختی قدی به اندازه ی نوک انگشت دست بابایش تا آرنج دارد میتواند اعتماد به نفس انسان را تا حد صفر کاهش دهد و کاری کند تا شما که به تازگی مادر یا پدر شده اید حس کنید در عالم خلقت به هیچ دردی نمیخورید( روزها یی که او شیر نمیخورد و فقط گریه میکرد به این نتیجه رسیدم ). هر چقدر هم که برایش توضیح دهید عزیزم یک نی نی اندازه ی تو باید 18 تا 21 ساعت بخوابد و 6 تا 3 ساعت بیدار باشد فایده ای ندارد او همچنان بر عکس رفتار میکند و قادر است حداقل دو نفر آدم را از ساعت 2 نیمه شب تا 11 صبح سرپا نگه دارد طوری که در خواب هم در ضمیر ناخودآگاهتان صدای گریه ی او را بشنوید و سراسیمه بیدار شوید و ببینید کابوس دیده اید خدا را شکر او خواب است. اما وقتی انگشتهای کوچکش را دور انگشت اشاره ی شما میپیچد یا در خواب لبخند میزند یادتان میرود که ساعتهاست نخوابیده اید یا نزدیک ظهر است و هنوز صبحانه نخورده اید.هر چه هست هر روز این سفر پر از ناشناخته هاست و هر لحظه میتوانید منتظر اتفاق تازه ای باشید.
امروز نی نی 28 روزه شد و مرحله ی نوزادیش به پایان رسید . از فردا او یک شیر خوار به حساب می آید. به تو تبریک میگویم خانم رنگین کمان ، تو یک مرحله از زندگی زمینیت را به لطف خدا و پشتکار خودت به سلامت سپری کردی. امیدوارم در روزهای آینده هم خوب تلاش کنی و موفق باشی.
گیل دختر جان ، پرسیده بودی که نی نی شبیه ترمه است یا عکاسباشی . راستش را بخواهی هر چه فکر میکنم میبینم او بیشتر شبیه یک جوجه چلچله است که یکسره دهانش باز است و با حرکت سرش و ه ه ه ( با فتحه ) گفتن پی غذا میگردد. عاشق این حرکت و صدایی هستم که از خودش در می آورد.
نوشتن همین چند خط دو ساعت طول کشید. نی نی ها استعداد عجیبی دارند در تشخیص اینکه مادرشان چه وقت میخواهد به کارهای شخصیش برسد و بیان نیازهایشان را میگذارند دقیقا برای همان ساعتها.
یک چیز دیگر هم هست که با کمی حسرت بیانش میکنم. آنها خیلی زود بزرگ میشوند. الان دلم برای یک روزگیش و بار اولی که دیدمش تنگ شده. وقتی پرستار آمد و گفت میخواهند نی نی ها را به اتاق مادرها بیاورند هنوز از اثر داروی بیهوشی چشمانم تار بود و و شکاف شکمم به شدت درد میکرد. وقتی او را کنارم گذاشتند احساس کردم انگشتهای پایش 6 تاست. چند بار با دقت آنها را با دست شمردم تا مطمئن شدم 5 تاست. در هفته های آخر خیلی میترسیدم از اینکه چشمهایش مشکلی داشته باشد- همینجور الکی ، دلشوره ی بیجا - وقتی دیدم از همان بدو تولد خیره به دنیا نگاه میکند خیالم راحت شد ( فهمیدم به خودم رفته) او با چشمهای باز گریه میکند. چیز دیگری هم در این چند روز فهمیدم و آن اینکه حداقل دلم میخواهد در طول زندگی زمینی ام 20 بچه ی دیگر هم داشته باشم. ( نا گفته نماند که عکاسباشی هر بار با شنیدن این حرفم حسابی توی ذوق میزند و میگوید همین یکیو خوب بزرگ کنیم بقیه پیشکشت. گاهی وقتها دلم میخواهد او کمتر واقعگرا باشد. قبل از آمدن نی نی من آرزو داشتم یک بچه ی کاملا سیاه پوست را به عنوان فرزند خوانده داشته باشیم . اما عکاسباشی گفت که از سیاهها خوشش نمی آید طبیعتا من هم به او برچسب نژاد پرستی زدم. بعضی از آرزوها در زمین بر آورده نمیشوند .چه حیف ( آیکون غمگین ) )