او آمد. در وقتي كه برايش تعيين شده بود نه در زمان تعيين شده ي ما. اول خرداد بعد از نماز صبح آمدنش را اعلام كرد اما تا بعد از ظهر نيامد. اتاق عمل سرد بود. كمي  ترسيده بودم . بيشتر نگران سلامتيش بودم. حالا خوابيده توي بسترش و دست و پا ميزند . هنوز گيجم . با خودم فكر ميكنم چطور در من جا شده ؟؟؟ دلم براي آنكه توي دلم بود تنگ شده اما كسي كه اينجاست را  دوست دارم. احساس نميكنم مادرش هستم. فكر ميكنم خودم هستم.

تنم بوي او ميدهد. بوي نوزاد ميدهم . از نو زاده شدم. دوستتان دارم.