یاد تو
آهای بارون پاییزی – کی میگه تو غم انگیزی
تو داری خاطراتم رو – تو ذهن کوچه میریزی
از پشت پنجره به قطره های باران که روی درخت پرتقال میچکند و بعد قل می خورند و روی زمین می افتند نگاه میکنم.
بخاری روشن است. شمعدانی لبه ی پنجره از باد میلرزد.حالم خوب است.وقتی دلم برای تو تنگ میشود مید انم که هنوز زنده ام. امروز سبکم. انگار مرا در بغل گرفته ای و توی هوا تاب می دهی. نمی خواهم از آغوشت بیرون بیایم. حتی اگر هزار شمعدانی گلدان سفالی دلم را شکسته باشند. توان بند زدن دل شکسته ی من با شمعدانی ها نیست. دلم برای تو تنگ است. برای تو که در همه ی پیاده روها دستهایم را میگیری و با من قدم میزنی. از تو سپاسگذارم. دیشب تا به حال یاد تو که میکنم چشمانم خیس میشوند.چشمهایم شبیه انگشتانم تو را دوست دارند. مرا ببخش که آنقدر که خواسته ای خوب نبوده ام . اما همیشه تو را دوست داشته ام...امروز بیشتر دوستت دارم...
صبح ات بخیر آغاز بارانها.... امیدوارم مخلوقا تت هفته ی خوبی داشته باشند.
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم - از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
........................................
محض گل روی تو:
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد - حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات خرابی چون من ـ باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند - زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش - نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است ـ به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهء آئینهء ما گرچه بسی است - آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر - رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر - که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست - کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو، لیکن نه سزا هست کسی - درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد - نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد
عماد خراسانی