قسمت اول این روزها :

از وقتی که یادم می آید موهایش رنگ حنایی داشت و یک رشته گیس بافت باریک تا کمرش می رسید. کف دست و پایش هم همیشه حنا داشت. پیراهنش  اغلب اوقات گل دار بود و رنگ روشن داشت،به جز محرم که البته باز هم گل دار بود ولی در زمینه ی تیره و این اواخر که عمو رفته بود. هیچکس مثل او قربان صدقه ام نمی رفت. من تا هجده سالگی ام او را درک نمی کردم و چیز زیادی از زندگی اش نمی دانستم. عمق داستان من و او از جایی شروع شد که بعد از دوره ی پیش دانشگاهی  از فضای کوچک آپارتمان پدری به خانه ی بزرگ او نقل مکان کردم تا برای کنکور آماده شوم و بعد از قبولی در دانشگاه هم یک سال دیگر آنجا ماندم  تا خانه ی پدری عوض شد و بزرگتر شد و من دوباره برگشتم. حدود پانزده سال پیش بود. او هنوز چست و چابک راه می رفت و گاهی در باغچه سبزی می کاشت . یک روز برایم یک آش خوشمزه ی من در آوردی از خورده های برنج و گردو و شکر قرمز و شیر درست کرد و یک اسم  ابتکاری  هم روی آن گذاشت. حالا که فکر می کنم می بینم همه چیزش را دوست داشتم ؛ عصایش، ژاکت مشکی که زمستان ها روی پیراهن گلدارش می پوشید ، حنای ناخنش ، روسری سفیدی که زیر روسری بزرگ دور سرش می بست تا موهایش بیرون نیاید، تسبیحی که همیشه در دست داشت، جیب پر از شکلاتش، صندوق چوبی گوشه ی اتاقش که برای ما سحر آمیز بود و همیشه از داخلش یک چیز خوشمزه در می آورد. نود و اندی سال داشت اما برای ما جوان بود، خیلی  جوان و تازه. دوشنبه ی گذشته وقتی رسیدم او داخل اتاق نبود. عصایش به کمد تکیه داشت و من آن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد. عمه جانم گفت: برایش ناراحت نباش راحت شد. گفت که بعد از عمو هر روز از خدا می خواسته که برود. خسته بود. آخرین بار یک ماه قبل دیده بودمش . به من گفته بود زود به زود به دیدنم بیا من این روزها خیلی دلتنگم. با رفتنش افسانه ی خانه ی پدری به پایان رسید. حالا آن خانه و حیاط بزرگ باید قسمت شود و شاید چند سال بعد جز در ذهن ما چیزی از آن باقی نماند. همچنین نگرانم که دنیا بین دل های نزدیک و با محبت خانواده ی پدری ام فاصله بیاندازد. 

قسمت دوم این روزها:

دیشب خواب و بیدار بودم که از درد پهلوی راستم توی  رختخواب نشستم. عرق سردی روی تنم نشست. سرطان کبد عمو هم با درد پهلوی راست شروع شد. چقدر مرگ نزدیک است . از اینکه شاید فردا شب در آغوش خاک بخوابم بغضم گرفت. می فهمم که مرگ خیلی به من نزدیک است اما از باورش وحشتم می گیرد.

قسمت سوم این روزها:

سرِ خراب کردن منگنه بدجور سرش داد کشیدم. ترسید؛ گریه کرد و پشت بند آن استفراغ. هر وقت گریه اش می گیرد استفراغ می کند و من یاد بچگی خودم می افتم . لباسش را عوض کردم و  بعد بغلش کردم . بی اختیار اشکم جاری شد و با هق هق من سرش را از روی شانه ام برداشت و با تعجب به صورتم نگاه کرد. معلوم نبود کدام مان در آغوش آن دیگریست و چه کسی دیگری را نوازش می کند. از من خوشش نمی آید. او عاشق پدرش است. عصر به من گفت می خواهم جای بابام بخوابم. دیروز گفت : بابای منه بابای تو نیست . گفتم: آر ه تو درست میگی بابابزرگ بابای منه. گفت: آره بابای منه، زن توئه . گفتم : نه ، من زنشم . اون شوهر منه. روزها نمیگذارد به وسایل پدرش دست بزنم. نمیگذارد کنار پدرش بنشینم و حتی به تلویزیون نگاه کردن من با آنها هم واکنش نشان می دهد. با اعتراض  به پدرش می گوید که مامان همان چیزی را نگاه می کند که ما نگاه می کنیم ، مامان نبینه. جایی که ما هستیم مامان نیاد. مامان کنار تو نایسته ، مامان از نوشابه ی تو نخوره . روزی ده دفعه من او را به دست شویی می برم و تمییز می کنم؛ امروز بعد از دست شویی دستمال برداشته و خودش را تمییز می کند و می گوید از بابام یاد گرفتم در صورتی که حالا که بزرگتر شده و روی صندلی می نشیند پدرش به ندرت این کار را انجام می دهد. عکاسباشی می گوید سعی کن درکش کنی. ملایم باش. سرش داد نکش. میدونم سخته ، تو صبح تا شب با او هستی  و چون مرا زیاد نمی بیند اینقدر دلتنگی می کند و واکنش نشان می دهد . با او مهربان باش. 

قسمت چهارم این روزها:

در من یک دختر بچه ی سرسخت لجباز هست که به توجه احتیاج دارد. یک دختر کوچک  که دلش برای عمو و مادر بزرگ مهربانش تنگ شده؛‌که از مرگ می ترسد؛‌ از از دست دادن عزیزانش می ترسد؛‌ از نداشتن محبت یک دختر کوچک دیگر به نام رنگین کمان نسبت به خودش واهمه دارد. در من یک دختر کوچک هست که تنهاست، غمگین است، مادر است و همسر است . شاید واقعا توانایی مادر بودن ندارم. مادر بودن یک روح بزرگ می خواهد اما من خیلی کوچکم .