X
تبلیغات
ترمه ی خاموش
خانم رنگین کمان خوابیده. ساعت را که جلو کشیدند برنامه ی ما هم شروع شد. خانم به ساعت بیولوژیک خودش می خوابد و این با ساعت جدید یعنی یک ساعت دیرتر.روزها هم کلا در خدمت خانم هستیم -بعنوان نرده ای برای بلند شدن،دیواری برای تکیه دادن، کتفمان در اختیار ایشان است تا آن دو تا دندان بالایی که جوانه زده اند بخاراند و...و...و...- درس و مشقمان هم میماند برای نیمه شب. سخت است اما خب میگذرد. سال هم نو شد. درختها امسال پرشکوفه اند. بوی گل از جرز دیوار و شکاف پنجره خودش را میچپاند توی اتاق و تا آخرین سلول ریه را پر نکند ول کن نیست . بعضی روزها که هوا آفتابی باشد- از چهارشنبه پیش ابری و سرد است- خانم رنگین کمان را در کالسکه اش میگذاریم و میرویم گردش . گاهی هم خرید شیر و تخم مرغ محلی. عاشق هر چیزیست که حرکت میکند -گربه ، سنجاقک ، ماشین ، مورچه - بدیش این است که بعضی از این چیزها برای من تکراری شده اند و حس اینکه به همان سرعتی که او میرود ،دنبالشان بروم ندارم. دو سال پیش توی خواب هم نمیدیدم که زندگیم اینقدر دستخوش تغییر شود. این هم از خواص خانم رنگین کمان است. بعضی وقتها شبها که میروم توی رختخواب تازه یادم می آید که امروز خودم را اصلا در آینه ندیده ام. این البته یک قسمت از کارهاییست که در طول روز فرصت انجامشان پیش نمی آید.  اگرچه گاهی میخواهم خال به خال موهایم را از دست این وروجک بکنم اما بعضی وقتها از اینکه یک موجود هفتاد و سه سانتی چقدر میتواند زیرک باشد خنده ام میگیرد. با اینکه هنوز نمیتواند به تنهایی بایستد اما به سرعت از پله بالا میرود .چند روز پیش مشغول نماز بودم و او هم مشغول بازی تا چشمش به جانماز افتاد به سرعت به سمتش آمد یک نگاهی به من انداخت و وقتی مطمئن شد به سمتش نمیروم همانطور که چهار دست و پا میرفت جانماز را هم برداشت و طوری وانمود کرد انگار کاری نکرده. روز دیگری وقتی برای تشهد نشسته بودم و چادر جلوی صورتم بود آویزانم شد و چادر را کنار زد و گفت د ( با فتحه بخوانید ) به خیالش داریم قایم موشک بازی میکنیم. اینها خلاصه ای از برنامه ی عبادی من و خانم رنگین کمان در طول روز است . فعلا سعی میکنم لبخند گشادم بر سر سجاده را به لبخند ملیح تبدیل کنم. البته اگر خدا قبول کند.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 و ساعت 2:31 |
باز ما اومدیم یه چیزی بنویسیم صدای خانم رنگین کمان در اومد...

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 و ساعت 23:14 |
دلتنگم.

.

.

.

...چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟  -  چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم؟

   هنوز با همه بد عهدی ات دعا گویم    -  هنوز با همه بی مهری ات طلبکارم

 من از حکایت عشق تو بس کنم ؟ هیهات - مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

 هنوز قصه ی هجران و داستان فراق  - به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

 اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی - حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

 حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست - یکی تمام بود مطلع بر اسرارم

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 و ساعت 18:19 |
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر     بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست    ترک لولو نتوان گفت که دریا خطر است

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه یازدهم دی 1391 و ساعت 22:14 |
من خوبم . سعي ميكنم زمان را دوست بدارم و از آن به نفع خودمان استفاده كنم. الان پايم لابه لاي صفحات تاريخ گير است. دو هفته ي ديگر بايد مقاله هايم را تحويل دهم و ديشب فكر ميكردم اين كتاب هنر و جامعه ي  روژه باستيد يك نقص بزرگ دارد و آن اين است كه درباره ي رابطه ي هنر و جامعه ي غرب حرف ميزند و در شرق اوضاع كلي توفير دارد. مخلص كلام...

دكتر ندوشن ، دوستت دارم .دوستت دارم وباز هم دوستت دارم . غلت ميخورم لاي كلامت و حض ميبرم. يك طور خاصي ميشود گفت رسوب ميكنم لا به لاي نوشته هايت...آخش

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه دوم دی 1391 و ساعت 13:58 |
اين چند خط را من باب حض پدر بزرگ از نوه اش مينويسم كه كيفشان كوك است از ديدن جقله. ما هم شال و كلاه كرده ايم دو سه روزي آمده ايم خانه ي پدرمان . امشب اولين شبمان است . فكر ميكنيد چه شد؟ خانم رنگين كمان ساعت يازده و نيم شب خوابيد ( حالت عادي 8 و نيم چرت ميزند). تازه در اين ساعت هم پدر بزرگش دست از بازي با او بر نداشته بود قسمش داديم تا كوتاه آمد و دخترك با بازيگوشي شير خورد و خوابيد. خدا شبهاي ديگر به داد من برسد.

خانم رنگين كمان بيدار شد...

شير خورد ....دوباره خوابيد.

در اين فاصله حس من هم براي نوشتن پريد. 

گفت:گر همچو من افتاده ي اين دام شوي - اي بس كه خراب باده و جام شوي

       ما عاشق رند و مست و عالم سوزيم - با ما منشين و گرنه بد نام شوي

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در پنجشنبه دوم آذر 1391 و ساعت 0:16 |
داریم میرویم. نصف اثاث در خانه ی جدید و نیم دیگر در خانه ی قبلی. من و مادرم و دخترم در خانه ی قبلی و عکاسباشی و خواهرزاده اش در خانه ی جدید. این رفتن ما هم نقلی استمراری شده . سه هفته است که در حال رفتنیم. یک هفته باران ، هفته ی بعد عید قربان و این هفته  عروسی اقوام و حالا هم که موج رعد میخواهد پنجره ها را از جا در بیاورد. یک شنبه ی گذشته از راه که رسیدم ، رنگین کمان را چسباندم به صورتم که حضش را ببرم لبهایم که به سرش خورد سوخت تا سه شنبه، تب داشت و به من چسبیده بود طوری که احساس میکردم کانگورو هستم فقط کیسه اش را نداشتم. دکتر گفت سرما خوردگیست ، بماند که یک هفته است مشغول جویدن لب پایینش است .اولش فکر کردم شاید میخواهد دندان در بیاورد اما فعلا خبری نیست و پایین لبش پوست شده بسکه جویده. امروز به تلافی سه هفته بی نظمی هر چه دل تنگم میخواست تحویل عکاسباشی دادم اگر چه نتیچه اش چیز چندان جالبی از آب در نیامد بالاخره وسط دعوا و مرافعه حلوا که خیرات نمیکنند. عکاسباشی خیلی مرد است و این خیلی مرد بودنش گاهی مثل گزنه آدم را میسوزاند. الان اصلا یادم نمی آید که بحث بر سر چه شروع شد ولی بر سر جعبه ها ادامه یافت . جعبه هایی که او باید میاورد تا من وسائل را در آنها بسته بندی کنم و به علت مشغله ی کاری نیاورد. قسمت مسخره ی ماجرا اینجاست که من فردا صبح از خواب بیدار میشوم و چیزی از دعوای امروز به خاطر نمی آورم ولی ده سال بعد صبح از خواب بیدار میشوم و عکاسباشی میگوید یادته فلان روز فلان طور گفتی. بالاخره هر گلی خاری هم دارد گیرم مال ما بیشتر .بجای خاری، خارهایی. باران بند می آید ،باران بند نمی آید . ما فردا شب در خانه ی جدید هستیم ،ما فردا شب در خانه ی جدید نیستیم.کسی چه میداند؟؟؟؟؟

دیشب به پروردگار کائنات گفتم : خیلی مردی خدا ، اگر مرد نبودی اینهمه قوانین علیه زنها وضع نمیکردی، واقعا مردی. از فشار این قوانین خوشم نمی آید. خصوصا وقتی عکاسباشی از آنها به نفع خودش استفاده میکند.

(ایکون جیغ زدن و ایضا غرغر کردن )

چو غنچه گرچه فرو بستگی ست کار جهان - تو همچو باد بهاری گره گشا می باش


+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه دوازدهم آبان 1391 و ساعت 23:13 |
-گاهی برای اینکه یک پنجره به سمت درون شما باز کند تمام پنجره هایی که به بیرون باز میشده را میبندد و انسان را در تاریکی مطلق نگاه میدارد .آنقدر که شک میکنی آیا نور هرگز وجود داشته یا توهم ذهن خلاق آدمیست.

- از وابستگی به خانم رنگین کمان سخت میترسم. امروز در حالیکه میخندید و از خودش صدا در میاورد به او خیره شده بودم و ترس تمام وجودم را گرفته بود. پروردگارا مواظب قلبم باش.

- اسباب کشی و تمام مسایل مربوط به آن از پول پیش و کرایه خانه گرفته تا تمییز کردن و چیدمان خانه ی جدید

- گل سرخ

- آب دادن به گلهای لب پنجره و اینکه وقتی لب پنجره هستم میبینم که خاکشان خشک است و به اتاق پایین که میروم آب را فراموش میکنم. مثل مولتی ویتامین خانم رنگین کمان که خیلی روزها یادم میرود.

-گل سرخ

- این تصور کابوس وار که اضافه وزن و دیابت بر میگردند. نه آنها بر نمیگردند...برنمیگردند...برنمیگردند

- گل سرخ . روزی چند بار به او فکر میکنم  به صورت منقطع و گاهی به صورت پیوسته. خیلی فرصت نمیکنم برایش بنویسم ولی معنیش این نیست که به یادش نیستم. خیلی وقتها در مغزم برایش مینویسم.

- مادرها استعداد عجیبی در به وجود آوردن احساس گناه در فرزندانشان دارند فقط با گفتن این جمله که مانتوی شما خیلی کوتاه است یا فلان رفیق شما خیلی آرایش میکند و مناسب آمد و شد نیست. به واژاه ی خیلی توجه کنید. از نظر آنها همه چیز خیلی است. خانم ب خانم خیلی خوبیست . آقای میم خیلی مودب است و شما خیلی بی توجه شده اید. به همین راحتی شما مستوجب جهنمید. البته مادر مستقیما به جهنم اشاره ای نمیکند بلکه آن نتایج اعمال شماست.

-مادر ، مرا همینطور که هستم دوست بدار. با اضافه وزن- با کفش تق تقی ( اصطلاحی که در کودکی به کار میبردم )- با دیابت - با اتاق نامنظم - با دوستان آرایش کرده-مستاجر - و.... میدانم که دوستم داری فقط مرا همینطور که هستم.....

- هزار جهد بکردم که یار من باشی - مراد بخش دل بیقرار من باشی

 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی - انیس خاطر امیدوار من باشی...

من ارچه حافظ شهرم جویی نمی ارزم - مگر تو از کرم خویش یار من باشی

- خیلی نیاز است که حتی اگر من حواسم پرت باشد تو دستم را محکم گرفته باشی.





+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 و ساعت 1:15 |
تا كي دل من چشم به در داشته باشد                       اي كاش كسي از تو خبر داشته باشد

آن باد كه آغشته به بوي نفس توست                          از كوچه ما كاش گذر داشته باشد

.....

شاعر: مرتضی اسفندقه

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 و ساعت 11:54 |
در بحر فتاده ام چو ماهی - تا یار مرا به شست گیرد

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه هجدهم شهریور 1391 و ساعت 0:44 |