حدیث تن نبود، حدیث تن نیست؛ که تن رو به زوال است و فانی. کوتاه باشی یا بلند ، سیه چرده باشی یا سپید ، به تن علتی داشته باشی یانه ، فرقی نمی کند؛ که روحت نوازشگر است و ناجی.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه چهارم بهمن 1393 و ساعت 21:12 |
داشتن مبل و صندلی وقتی خوب است که بتوانم روی آنها در مقابل تو بنشیم ، و وقتی روبروی تو بنشینم دیگر مهم نیست که کجا نشسته ام ، روی مبل ، روی نمد یا خاک بیابان. 

 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه بیست و ششم دی 1393 و ساعت 5:41 |
ساعتی پیش زل زده بودم به مانیتور و روی دست و صورت عمو در عکس دست می کشیدم و بی اختیار اشک می ریختم. مرده پرست نیستم. وقتی که بود هم مورد پرستش من بود. دلم برای اینکه مرا محکم در آغوش بگیرد و سرم را ببوسد تنگ شده . دنیا مثل گردونه دور سرم میچرخد .  شبیه دانه های شکر شده ام که ته استکان چای آرامند اما دستی را می بینند که قاشق را در استکان فرو کرده و می خواهد آنها را به تلاطم بیاندازد، حل کند و سر بکشد. من می ترسم. دانه ی شکر چه تصوری از حل شدن دارد؟ وقتی حل شوم دیگر پیدا نیستم . امشب در آشپزخانه وقتی که دستهایم را میشستم به تو گفتم دلم برای عمو تنگ شده. از حل شدن نمی ترسم . هراسم از این است که چای شیرینی به کام شیطان باشم و نه شربت حضرت رحمان. لطفا تو مرا بنوش. بر خلاف تمام چای شیرین های دنیا که بدن را گرم می کنند من اگر از گلوی تو پایین بروم گرم میشوم. عمو بوی ترا میداد حضرت رحمان . حالا که او نیست لطفا مرا در آغوش بگیر.

و این هم دست نوشته ی برادرم در رثای عمو:

"برادران صابر 4 تن بودند محمد علی (شاپور / چون هم عصر اختناق ِ آن عصر بود) حسین علی (بهزاد / چون شاگرد مکتب بهزاد بود و بر بوم جز هر چه شبیه تر به رئال چیزی نمیخواست بفهمد) حسن و محمد رضا که این آخری فرزند آخر خانواده بود روز عروسی شاپور و فریبا 12 سال بیشتر نداشت و 5قطعه نگاتیو 36 تایی عکس های عروسی شاپور و فریبا را که از دوربین انالوگش عکاس در آورده بود و گذاشته بود گوشه ای را رو به خورشید باز کرده بود تا  ببیند عکس ها را(شاپور و فریبا هیچ عکسی از روز عروسیشان ندارند به همین دلیل مسخره ی عمویانه) پدر بزرگم سلمان معروف بود که در خانه اش همشه برای همه همسایه ها و همه فامیل باز بوده و تقریبن نیمی از فامیل آن عصر نیمی از ارتزاقشان از آن خانه بود آنقدر که ملوس برایم تعریف می کند که از دستش شاکی بوده  اغلب از بس که به اقوام ملوس می رسیده یک روز ظهر 57 سالگی نمازش را می خاند دخترانش را می بوسد و میرود می خوابد و دیگر پا نمی شود . من آن زمان ها هنوز نبودم .اما حسن از میان برادران انگار این خصلت پدر را بیش از دیگران به ارث برده بود از وقتی که به یاد دارم تا همین 2 ماه پیش که سر پا بود همیشه چیزی در جیبش برای هدیه داشت و اگر نداشت پولی بی هوا در یک پا تک ِ چریکی در جیبت می گذاشت وهمیشه باعث خجالت ادم میشد و خودش نمی دانم برای چه همیشه عذر می خواست مصرانه که عموی خوبی برایتان نبودم و کاری برایتان انجام نداده ام ( حالا من واقعن تعریفی از نقش عمو در زندگی آدم ندارم که چه مگر باید برای برادر دزاده یا خواهر زاده هاش بکند ) حسن از 8 سال 7 سالش را خط مقدم بود ولفجر / بیت المقدس / شلمچه / مرصاد ... بعد ِ جنگ آمد و کارمند مخابرات شد و از خیر سر عمو جان تمام خانواده شماره های رندی داشتند حسن دو دختر داشت مریم و فاطمه که فاطمه اش تنها یک روز از من کوچکتر بود و خدا را شکر عقد ما را هیچ جای آسمان هم نبسته بودند و در کودکی مرا پیر کرد از بس که برایم تحلیل می کرد که چون 25 از 24 بیشتر است پس او از من بزرگتر است :/  ،   بعد ها سُرور همسرش پسری  برایش آورد که از آن روز بارانی پاییز 72 دیگر لب به سیگار نزد ... خانه ی مادربزرگ با 6 اتاق وسط یک حیاط نسبتن بزرگ و حضورخانواده ی عمه زهره که دختر کوچک خانواده بود و هنوز با همسرش و سه فرزندش پیش ملوس زندگی می کنند و حسن و فرزندانش در اتاقی دیگر تقریبا بخش اعظمی از خاطرات کودکی مرا پر کرده  مسیری که هر هفته بارها و یا گاه روزی چند بار  من ِ مشتاقانه را شاپور ِ ناچار می بر د ... حسن که با یک دوچرخه 26 کلاسیک از سر کار در غروب ِ خسته برمیگشت و اگر قصد نداشت که مرا قلقلک دهد و آنوقت باید رای به فرار می دادم از قرار مرا بر دوشش می گذاشت و دور باغچه و حوض می چرخاند به همراه خواندن آوازی رو حوضی و مابقیه بچه ها هم با او همآواز میشدند البته آهنگ های درخاستی هم می خواند اگر کمی شنگول تر  بود همیشه اول من بودم و بعد نوبت بقیه بود ... سالها بود دیگر از جمع های خانوادگی دوری می کردم هم بازی های کودکی تقریبن 82 درصدشان شوهر کرده بودند و دقیقن همه ی82 درصد کودکی هم ، به دنیا آورده بودند و هر چند نگا هاشان هنوز مانند کودکی خونگرم و مهربان و معصوم است اما خب من که میان آن 21 نوه کم بودم خللی ایجاد نمیشد همه می دانستند فاز پسر ِ عمو شاپور چیز دیگریست و برای من هی مهم نبود که چه فکر  می کنند ولی هیچ جمعی یقینن بی حسن شکلی ماندگار  و پر هیچان نمی گرفت هم مسئول تدارک ها بود هم ضرب می گرفت ، لگن می زد ، تمپک  به زیر بغل می زد هم میرقصید هم شاباش می داد صدای نسبتن خوبی هم داشت

2

هزینه های درمان زیاد شده بودو حقوق بازنشستگی اش و درامدی که از سوپرمارکتی که بعد از بازنشستگی راه انداخته بود هیچ کفاف نمی کرد سرطان تمام پس اندازش را هم بلعید. سالها در قرض الحسنه یی حساب داشتم که وام با درصد پایین میداد که من هیچ وقت نگرفته بودم دو ضامن جور کردم و از آنجا چند میلیونی وام گرفتم و پیش از4محال رفتنم رفتم پول را بدهم به عمو ... حسن با این که 7 سال جنگ بود و چند بار گلوله خورده بود و در حواشی بمباران های شیمیایی هم بود هیچ وقت پی مزایای جنگ نرفته بود ، همیشه وقتی از جنگ می گفت از شامورتی بازی ها و دلقک بازیهایش وسط نبرد می گفت همرزم هاش میگفتند با وجود او س ر نوحه خوانی ها نمیشد نخندید ... رفته بود جواب آخرین آزمایشش را گرفته بود دکتر گفته بودش که تاثیرات آن سالهاست که بالاخره یخه اش را گرفته بود .. حسن توی چشمهاش زرد کم رنگی شده بود ... تابه حال ندیده بودمش اینچنین بعد از هزاری بالا و پایین پذیرفت پول را بگیرد به شرطی که دفترچه ی قسط را هم بدهم به خودش و یکباره شروع کرد حرف زدن بی مقدمه از جنگ ... که چه دوستان و بچه محل هایش که از کودکی در کوچه های خاکی با هم بودند با هم وارد ارتش شده بودند با هم داوطلب شده بودند جلوی چشمهایش تکه پاره شدند فحش می داد فحححش می داد – فحششش می داد – از خیانتی که به پاکیشان شده بود من تمام سالها اشکش را ندیده بودم آن روز در دکان 24 متری اش دیدم کله ی کچلش را بوسیدم و راهی شدم یک روز که از دور زنگ زدم خانه فریبا گفت حالش در سراشیب وخامتش است زنگ زدم به شماره ی رند خانه شان که از 8 سالگی در ذهنم مانده بود فاطمه گوشی را برداشت و گفت بابا آنقدر خوب  نیست که بتونه پا شه تا تلفن بیاد از بستر اما انگار وقتی فهمید منم پا شد و تا صدای من آمد(فاطمه هم گزارش می کرد که نفس نفس می زنه ولی داره میاد) از دور که برگشتم حسن دیگر زرد ِ زرد ِ زرد ِ کبود شده بود کمی کنارش نشستم برایش از دور گفتم از نزدیک و عمو نگاهم کرد نگاهم کرد ، نگاهنم کرد وعاقبت خندید وقت رفتن زن عمو سرورم به بدرقه ام امده بود سینه ام را بوسیده بود و گفته بود یک ماه از فرط درد حتا یه لبخند ندیده بودم رو لبش حتا به مهمان ها می گفتم چند دقیقه بیشتر نمونن که باعث وخیم ترشدن احوال و درد کشیدنش می شه جمع...اما امروز تو که اومدی خندید...

3

از تهران که رسیدم یه راست رفتم بیمارستان رازی بخش عفونت پیش حسن ( هرچند آن جا به کشتارگاه شباهت بیشتر دارد مریض ها همه در طول راهرو پهن مانند صحرایی بخش ها توی هم .مرده می آورند مرده می برند جیغ تولد نوزاد می آید بیمارستان عجیبیست این نقطه از شاهی بوی ِ تند ِ شخصیت سردرش را می دهد هر گوشه اش)... عمو دیگه زردِ به توان 3 به توان ِ کبود نبود از آن عموی نیمه گردالی تپل یک لایه پوست قهوه یی سوخته مانده بود کشیده بر پوست دست و گردن و بازوش هم سوراخ ِ سوزن ها به سختی نفس می کشید از دیشب انگار دو بار تموم کرده بود و باز احیاش کرده بودند جماعت نسوان در شعاعش قرآن می خواندند .دستش را میان دو دستم گرفتم ( البته اگر اسم آن را میشد گذاشت دست) و بوسیدم سرش را بالا آورد خواست بلند کند پیکر بی جانش را – نتوانست – در دماغ و دهنش لوله بو د ... نمی توانستم تماشاش کنم دستم را که خواستم بردارم فشار کوچکیش داد و با نگاهش گفت نزدیکتر بروم مریم که آن پایینتر بر صندلی داشت جزء 30 را می خواند گفت بابا حتمن می خواد ببوستت صورتم را چسباندم به لبش – توان بوسیدن نداشت – اما از لبخند بعدش فهمیدم که بوسید مرا ... نتوانستم بایستم آنجا ... یک بار دیگر هم دیدمش جانا بر تخت غسالخانه بود ... ( چه مراسم مضحکیست جانا این شستن مرده با سه جور آب ورد خوانان یک مردک هم با تارهای صوتی انکر الاصوات انگار ناظز فدراسیون مردگان بود کاری که مرده شوران داشتند انجام می دادند را با لحن امری و موکّد برای آنها می گفت و آن دو پیرمرد که به هیچ چیز دیگری جز مرده شور شباهت نداشتند می گفتند چشم) تمام مدت شستشو از فاصله یی یک و نیم متری به صورت حسن نگاه می کردم . عجیب جانا صورتش دیگر نشانی از آن کبودی ِ آشویتسی نداشت هیچ .صورتش آن عموی مهربان همیشه بود و انگار فقط آرام خوابیده بود آرامتر از همیشه ... پسر عموی 20 ساله ام داییانش نمی گذاشتند بیاید شستشوی پدرش را ببیند که من یاد سخن زیبای نیای دخترکی نازدار افتادم جلوی آن دایی های غولتشنش که هر کدام بادیگارد آیات عظامی بودند در آمدم گفتم بگذارید پدر را سیر ببیند وقتی می خواهد عمری نبینتش بازویش را گرفتم و بر آستان  شانه هایم نگهش داشتم چه یک شبه داشت مرد میشد پسر عمویم و اشک هایش داشت سد چشمهایش را میشکست اما تاب می آورد و میگفت من اگر بخواهم بشکنم داداش ، مادر و خواهرانم به که تکیه کنند ... سرش را در بازویم می گیریم و می گویم پدر را نگاه کن برادر ... شستن که تمام شد به چند نفر از آن جماعتی که آمده بودند نیاز بود که مرده را از تخت برداشته و د ر کفن بگذارند و برای این کار اکیدن پیش از این نباید به مرده دست زده باشند و از قضا تمام اقوام یک غشی بر روی جنازه کرده بودند در خانه تنها من بی دل بودم که دستی نزده بودم و شوهر سارا که ان روز سر وحیدیه سوار ماشینش شدیم او آمد و مرده را بر تخت که دید فشارش افتاد و افتاد گوشه یی نمی دانی جانا یک لجظه یکی از اقوام که به جنازه دستی کشیده بود در خانه آمد کمک کند آن ناظر فدراسیون با آن بلند گوهای گوش خراش تکّیه قورت داده اش چه علم شنگه یی ب پا کرد :/ هر جور که بود حسن تا پارچه ی سفید پهن چند متر آن سو تر به سلامت رسید

4

در قرآن خطی یی که در طاقچه ی ملوس موجود است حسن در روز تولد حسن بن علی متولد شده بود از این رو پدربزگش که روحانی کوچکسرا بود نامش را گرفت حسن ( چند تن از اقوام دور و نزدیک که جامه دریدندی و سر به خیابان از آن سو به بیابان گذاشتندی عموی ِي انتهایی که از فوت حسن تا به حال شبی دو جین خواب می بیند که اینجا محشور شده آنجا محشور شده  فلان و فلون وصیت را کرده و آآآآآآآآآآآآآ... توهم هایش به فرناز دختر 14 ساله اش اش هم سرایت کرده او هم خواب دارالسلام میبیند هر شب :/)اما جالب است آخرین نفسش را در غروب شهادت حسن بن علی کشید ... معاویه ی سرطان از پا در آوردش عاقبت ... من که خوشحالم برایش ... دیگر درد نمی کشد... که دیگر قهوه ای سوخته نیست ... دیگر برای بوسه جان نباید بکند ... دیگه طعم خیانت شده – بازیچه شده – منزوی شده را نمی کشد ... سوزن سوزن ِ دم آخرش به آزادی رسیده است. 

حیف شد این عموی کوچک من خوراک یونگ بود لااقل یه دسه جلدی دیگر تالیف می کرد ...:/"

 

 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیستم دی 1393 و ساعت 2:37 |
همه ی خاطراتم از عمو حسن خوب است. در همه ی آنها ما می خندیم . همه ی برادرزاده ها و خواهر زاده هایش .  همه ی شب های یلدا ما را دور هم جمع می کرد .حتی فردا شب هم همه ی ما در منزل او مهمان هستیم اگر چه بدون حضور او. می خندید شکلک در می آورد خاطره های خنده دار از کودکی خودشان می گفت  و با ما مجسمانه بازی می کرد . ما فقط  همبازی کودکیمان را از دست نداده ایم. همیشه فکر می کردم اگر یک روز زبانم لال بابا نباشد می شود به او تکیه کرد . همیشه وقتی صحبت از با وفایی و محبت حضرت عباس می شد یاد او میافتادم. از سرطان بدم می آید . این خرچنگ بدترکیب یکی یکی عزیزانم را می بلعد و خیلی زود تمامشان می کند . نذر کرده بودم که اگر حال عمو حسنم تا بیست و هشت صفر خوب شد روز بیست و هشتم پیاده تا آستانه ی امامزاده قاسم بروم.  اما همیشه شفا از راهی که ما فکر می کنیم حاصل نمی شود. فردا باید بروم  . با همه ی خانواده ام باید بروم و انسان مهربانی را به دست خالق مهربانش بسپارم. دلتنگم. دلم آغوش و دست های او را می خواهد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه سی ام آذر 1393 و ساعت 0:55 |
نوجوان که بودم دلم می خواست پسر عمو یی داشته باشم که عاشقم باشد . نه اینکه پسر عمو نداشته باشم اما همه ی آنها به صغر سن مبتلا بودند. من و دختر عمه های دو قلویم بزرگ نوه های فامیل پدری بودیم و من که برادر زاده ی بزرگ بودم بین عمو ها و عمه ها و بچه هایشان برای خودم برو بیایی داشتم.فانتزی آن دوره ام داشتن یک پسر عموی بزرگتر از خودم و البته عاشق بود که ممکن نبود. راستش بعضی روزها جای خالی این آدم بدجور احساس می شود. همین حالا داشتم به این فکر می کردم که یک عروسک بزرگ پارچه ای بسازم و اسمش را بگذارم پسر عمو و بنشانمش روی صندلی آشپزخانه . به هر حال وقتی یک موجود کوچک و خود خواه و شیرین و دل انگیزی همچون خانم رنگین کمان صبح تا شب  لای دست و پای آدم است و همه ی وقت و انرژی و توجه آدم را می خواهد بد نیست که یک پسر عموی عاشق انرژی بخش داشته باشم فقط مانده ام چطور این پسر عموی پارچه ای  را عاشق خودم کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه نهم آذر 1393 و ساعت 2:15 |
دلم برایت تنگ شده.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 و ساعت 3:23 |
باران می بارد.کاش می توانستم صدایش را به گوش شما برسانم تا جانتان تازه شود . رعد و برق رنگین کمانم را به هیجان می آورد . او فکر میکند رعد و برق آدم ها را می خورد . صدای رعد بلند و مهیب بود و کمی او را ترساند میگوید : مامان شِنَویدی (= شنیدی). چند دقیقه ای روی ایوان ایستادم و به صدایش گوش دادم . امشب هوا بوی خاک باران خورده نمی دهد. بوی دریا می دهد . بوی اسکله ی بابلسر. امروز بعد از ظهر من و رنگین کمان در شالیزارهای اطراف منزلمان قدم زدیم . آسمان آبی بود ،خیلی آبی ، با چند لکه ابر نازک سفید .  کاش میشد آسمان امروز را نیز به چشمانتان هدیه کنم شاید آرام میشدید. شاید حالتان خوب یا حال خوبتان بهتر میشد. هنوز باران می بارد میشنوی؟

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 و ساعت 1:29 |
لامصّب  یا لامذهب چه فرقی می کند. این آلبوم  " حریق خزان " با جان من بازی میکند. دو کلمه ی اول هم من باب بیان شدت تاثیر آن بر جان من است.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 و ساعت 10:34 |
اغلب روزها بیشترین آوازی که از درونم می شنوم در دستگاه بیات کرد است. خانم رنگین کمان یک سی دی موسیقی دارد که خودم برایش خریده ام به نام " از این گوشه تا اون گوشه" تصنیف هایی که حال و هوای کودکانه دارند .پشت جلدش توضیح داده برای آشنایی بچه ها با دستگاه های موسیقی ایرانی. کار فوق العاده ایست. شعر و آهنگ از خانم لیلا حکیم الهی و سرپرستی و اجرا از آقای پیام جهانمانی. من و رنگین کمان هر روز چندین مرتبه آنرا می شنویم و هر بار که به تصنیف پاییز می رسیم بیات کرد در من غوغا می کند. پاییز پاییز زیبای دل انگیز. البته در من سه - چهار درصدی دشتی ، پنج درصد چهارگاه ، هشت درصد افشاری و.... هم پیدا می شود اما غالب آوای درونم بیات کرد است. ظاهر آرام. درون پر غوغا.بیات کرد که می شنوم جانور درونم به آرامش می رسد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه چهارم مهر 1393 و ساعت 22:56 |
گاهی دقیقه های پی در پی می نشینم و خانم رنگین کمان را در خوابش تماشا میکنم. از خلقتش و از رشدش تعجب می کنم و بعد به آرامی اشک می ریزم که او هم با هر نفس به مرگ نزدیک تر می شود . می دانم که از مرگ می ترسم . می دانم که تنها هستم و باز می ترسم از اینکه خدایی که دوستش دارم مرا به سبب کردارم نپذیرد. گاهی انگار زمین با تمام وسعتش چهار دیواری تنگیست که مرا به اجبار در آن نگه داشته اند. اگر زنی نتواند با معشوقش خلوت کند این چهاردیواری به چه درد می خورد.
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه سوم شهریور 1393 و ساعت 2:3 |