آشپزی را دوست دارم و از کار کردن در خانه لذت می برم. نه فقط از انجام کارهای مربوط به اداره ی خانه. از کارگاه خانگی و کار کردن در خانه. وقتی بخواهم عشق و دوست داشتنم را به کسی نشان دهم برایش آشپزی می کنم و از این کار واقعا لذت می برم. اما آدم های کمی این مسئله را درک می کنند. غذا پختن برای من بیان عشق و محبت  است و برای بعضی از سر وظیفه. دوست دارم هر چیز ساده ای را متفاوت عرضه کنم و شکوه و جلال بیشتری به آن ببخشم. و درست همین لحظه دلم یک بسته مداد رنگی های رنگارنگ فابرکاستل و چند مقوا می خواهد. و اینکه یک کیک خامه ای باشکوه درست کنم و به دیدن دوستانم بروم. دوستان مجازی من شما هم بفرمایید.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 20:42 |
هفته ی گذشته به جهنم رفتم. بحث و مرافعه با مادرم اسباب این سفر بود. مامان و بابا منزل ما بودند بحث ما از قضا شدن نماز صبح شروع شد و با بحث و مشاجره مفصل تری درباره ی شیوه ی خانه داری من به پایان رسید. از هجده سالگی ام به اینطرف به خاطر ندارم که من و مامان چنین دعوای مفصلی کرده باشیم. درها را محکم به هم کوبیدم و از ته حنجره فریاد زدم. مامان مرا به زور از خواب نیمروز ،که از خستگی تن به آن دادم ، بیدار کرد و با لحن آزار دهنده ای گفت که من زندگی آشفته ای دارم و به این ترتیب بشکه ی باروت به آتش کشیده شد. من منفجر شدم . با فریاد به او گفتم که درست است که این دو روز در کار خانه به من کمک کرده اما حق ندارد برای زندگی ام تعیین تکلیف کند. طبیعتا همه چیز خراب شد . بابا در حیاط بود و متوجه بحث ما نشد. رنگین کمان روی ایوان بود و با صدای فریاد ما داخل آمد و از من پرسید چرا مامی داره سر تو داد می کشه؟ به او گفتم از جلوی چشمم دور شو و بعد از آن تقریبا هیچ چیز را سر جایش نمی گذاشتم بلکه آن را سر جایش می کوبیدم. همان موقع بغضم گرفت. آرام آرام اشکها بیرون آمدند. چند دقیقه بعد بابا آمد و مامان گفت که بهتر است بروند. بابا استقبال کرد و رفتند. وقت خداحافظی از او عذرخواهی کردم و بغلش کردم و هر دو خندیدیم ولی او دلخور بود. هیچ تعارفی نکردم اما رنگین کمان با آن زبان سه سال و نیمه اش کلی تعارف کرد که بمانند و باز بیایند و چقدر زود می روند. وقتی رفتند گوشی تلفن را برداشتم و با خواهرم حرف زدم بغضم درست و حسابی ترکید. خواهرم کلی در مورد احترام به پدر و مادر نصیحتم کرد و گفت بهتر است در مورد دلخوری های گذشته و حال با مامان رو در رو صحبت کنم. آه. دوبار به مامان زنگ زدم و عذرخواهی کردم. بار دوم گفتم که می خواهم برای عذر خواهی بیایم منزلتان که گفت این چه حرفیه و مرا دعا می کند و می خواهد برود جایی و خانه نیست و از این حرف ها. حالا سه روز است که نه او زنگ زده و نه من. قبل از آن هر روز تلفنی صحبت می کردیم. و اینطوری روزهایم در جهنم گذشت که چرا نتوانستم خشمم را کنترل کنم آن هم در مقابل مامان . به نظرم مادرها استعداد عجیبی دارند برای اینکه بچه های شان را در معذوریت قرار دهند و آنها را به جهنم بفرستند. تا جایی که به خاطر دارم مادرم همیشه از این قدرتش استفاده کرده. اگر می گفت کاری را انجام نده و انجام می دادم و به نتیجه نمی رسیدم یا اتفاق بدی می افتاد سریع با لحن حق به جانب و آیه از آسمان نازل شده ای می گفت چون من راضی نبودم اینطور شد و من همیشه احساس می کردم انسان درستی نیستم که بر خلاف میل مادرم رفتار کرده ام. من هیچوقت کودک محبوب خانواده نبودم . آنچه می خواستم به میل آنها نبود . کنترل و مهار کردن من سخت بود. اما همه ی آنچه من می خواستم این بود که مامان و بابا و خدا از من راضی باشند و دوستم داشته باشند. حتی به خاطر شکستن یک استکان یا نمره ی 17 در درس املاء که خشم مامان  را در پی داشت احساس می کردم که خدا دوستم ندارد و به جهنم خواهم رفت چون مامان ناراحت و ناراضیست. اما حالا می خواهم بگویم که دیگر خسته شده ام. من فرزند کامل، همسر کامل، مادر کامل ، دوست کامل و هر چیز کامل دیگری نیستم. من پر از اشتباهم و هیچوقت نمی توانم مادرم را کاملا راضی کنم. یک روز به خاطر مقدار مویی که از روسری ام و عمدتا سهوا بیرون است . روز دیگر به خاطر روژ لب بسیار کمرنگی که به خوشایند رنگین کمان به لبهایم زده ام. روز دیگری به خاطر شیوه ی خانه داریم و ده ها مورد دیگری که او در من نامطلوب تشخیص می دهد. مادرم را دوست دارم. فکر می کنم همه ی بچه ها مادرهایشان را دوست دارند اما تا کی به خاطر این دوست داشتن و جلب رضایت در قفس خواسته های مادرانه زندگی کنند؟ از تو می پرسم ای خدای مهربان، هنوز هم از من بیزاری؟ باز هم مثل بچه گی مامان از من راضی نیست تو چطور ؟می خواهی باز هم مرا در جهنم نگه داری؟

 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 2:5 |
از نوجوانی خاک را دوست داشتم. دلم می خواست زمین شناس شوم، نشدم؛ اما از علاقه ام به خاک کم نشد. زمین شناسی رویای من بود. فکر می کردم چقدر با شکوه است که در هنگام  اکتشاف و آزمایش در دامنه ی یک کوه آتشفشان زیر خاکسترها مدفون و جاودانه شوم. حالا فرسنگ ها از آن رویا دورم. هر روز که با رنگین کمان به قصد مهدکودک از خانه بیرون می رویم اگر هوا صاف و دماوند پیدا باشد "ای دیو سپید پای در بند" برایش می خوانم و او می گوید:" مامان نگاه کن، اون کوه البرزه". چقدر این رشته کوه باعث غرور من است.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ و ساعت 1:20 |
یک ساعت پیش رنگین کمان را روی پایم تاب می دادم و برایش لالایی می خواندم اما آرام نبودم. روزهاست که آرام ندارم. به افق خیره می شوم و منتظر یک اتفاق خوبم؛ نه فقط برای خودم، نه فقط برای مردم ایران. با اتفاقی که در پاریس افتاد شرایط برای همه سخت می شود ولی برای مهاجران مسلمان سخت تر. ترس احساس وحشتناکی است. ترس یک مرد مهربان و بی گناه را تبدیل به قاتلی وحشی می کند. چه کسی از زن ها و بچه های مهاجر در مقابل ترس اروپایی ها و آمریکایی ها دفاع می کند. چه کسی از مردم  وحشت زده و بی پناه در مقابل رگبار نفاق و کینه و تعصبات جاهلی دفاع می کند. خدایا جز تو چه کسی می تواند از انسان در مقابل انسان دفاع کند. من دلتنگم و هر روز فکر می کنم که چطور حال دنیا را بهتر کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 23:15 |
روز ساده ای است. روبروی مانیتور نشسته ام، چای می نوشم و چیز می نویسم. مدتی است چیزی ننوشته ام. چیزی از دنیا کم نشده اما وقتی نمی نویسم دنیایم به حالت رکود در می آید، مثل بازارهای اقتصادی دنیا. گاهی آنچه در امر نوشتن مهم است خواندن دیگران نیست، روان شدن جان آدمی است که می نویسد. امروز حالم خوب است . به نظر می رسد عبور سی و چهار گردش خورشید از روی من کمی کودکی ام را منزوی کرده باشد اما هنوز هست. از آن بچه های آب زیر کاهی که همیشه باید منتظر غافلگیریشان باشی. شاید یکی از همین روزها.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 9:33 |
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 16:22 |
خیلی به مرگ فکر می کنم, خیلی. نوشته بودی که مرگ آدم ها چه پیر ,چه جوان ناگهانی است و من فکر می کنم راست می گویی. از دو سال پیش -بعد از مرگ مادر شوهر خدابیامرزم- شب ها حس عجیبی دارم. شب برایم سنگین است. گاهی تمام شب تا آمدن سپیده چشم هایم باز است و فقط بعد از اینکه هوا روشن شد می توانم بخوابم. چند روز پیش برای یک ضایعه ی پوستی به دکتر مراجعه کردم که تشخیص یک بیماری ژنتیکی به اسم پسوریازیس را داد و از من پرسید هیچکدام از  افراد خانواده ات به این بیماری مبتلا هستند؟ گفتم: نه. شب که با مادرم صحبت می کردم فهمیدم دایی مرحومم که 40 سال تفاوت سنی با هم داشتیم به این بیماری مبتلا بوده. ناگهان  حس قرابت عجیبی با دایی جان پیدا کردم و بغضم گرفت و اشک در چشمانم جمع شد. چند روز بعد رفتم آزمایش خون دادم و کار به شدت گرفتن دیابت و چرب شدن کبد کشید( شیرین بودم, چرب و چیلی هم شدم). چند شب پیش درد پهلوی راست افسرده ام کرده بود و به روزهای آخر عمو فکر می کردم. قبل از درد های خودم  فکر می کردم که بد نیست آدم مدتی قبل از مردنش بداند که زیاد فرصت ندارد و کارهایش را سر و سامان بدهد و از این تزهای بیرون گود بشین و لنگش کن می دادم. ولی درد های پهلوی راستم و تصور مرگ آنقدر مرا به وحشت انداخت که زندگی سخت شد. صبح ها که به پیاده روی می روم با خودم فکر می کنم کدام روز, کجای زمین, کدام ساعت؟ کدام لحظه کیفیت حیات مرا به کلی تغییر می دهد؟دلم می خواهد صبح زود باشد. نه خیلی زود. نه وقتی هوا تاریک است. سپیده دم باشد. در وطنم باشد. جایی که آشنایانم باشند و هزار تصور دیگر. سخت تر از تصور مرگ خودم تصور مرگ رنگین کمان است, حتی وقتی پیر شده باشد. اما الان درست در همین لحظه فکر می کنم که مرگ ناگهانی است برای اینکه بتوانی ناگهان زندکی کنی؛ یعنی فقط همین لحظه را , همین دقیقه ای که می نویسم, همین احساسی که دارم و اینگونه زندگی تبدیل به یک مراقبه ی دائمی می شود. چون تو باید مواظب تمام لحظه ها باشی و تمام لحظه ها فقط یک لحظه است که قدم به قدم طی می کنی. این مراقبت دائمی برای من سخت است. من گاهی از دست خودم در می روم  و از خودم به گریه می افتم. برای من سخت است که در هر لحظه مهربان و با گذشت باشم و خودم را جای طرف مقابلم بگذارم. راستش این ناگهانی بودن مرگ نیست که مرا می ترساند؛ من از خودم  بیشتر می ترسم. آنچه می تواند مرا به نیستی و نابودی بکشاند خودم هستم و نه مرگ. چند روز پیش روی دیوار اتاق برادرم یک نوشته از ناظم حکمت دیدم:" زیستن نیروی شگفت ماست/ وقتی می دانیم می میریم/ قطعا می میریم". بیا از این نیروی شگفت  نهایت استفاده را ببریم . اگر درست زیسته باشیم, خُب,بگذار مرگ ناگهان بیاید.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 16:28 |
کتاب های بسته بندی شده روی زمین کنار هم ردبف شده اند. بعد از مدت ها از پنجره باد خنک می آید. رنگین کمان را سپرده ایم به مامی و بابا بزرگ تا با سرعت بیشتری اسبابمان را جمع کنیم. به روزهای آینده فکر نمی کنم چون تنها همین لحظه, لحظه ی زندگی من است.

با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم - حکم آنچه تو فرمایی من بنده فرمانم. (سعدی)

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 10:52 |
بعضی مردها زن ها را به خاطر بچه می خواهند؛ برای آنها زن با بچه معنا می شود. بعضی دیگر زن ها را بدون بچه می خواهند. آنها منتظرند که بچه ها کم رنگ شوند یا اینکه کلا رنگ ببازند . کمتر کسی زن را همانطور که هست می خواهد با بچه یا بدون آن.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 22:17 |
حالم خوب است؛ شبیه کسی که خواب ها ی خوشی دیده است و بعد از بیدار شدن احساس سبکی می کند. گاهی وقتی که خوابیده ایم مسائل خودشان حل می شوند. گاهی وقتی بیدار می شویم می فهمیم که مسئله های ما دیگر به سختی روز گذشته نیستند. گاهی دیگر اصلا مسئله نیستند. بعضی شب ها با بغض به خواب می روی اما وقتی خوابی ترا در آغوش می گیرد و صبح که بیدار می شوی انگار کسی دم گوش ات گفته: غصه نخور, من حلش می کنم. 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 2:36 |