گاهی دچار احساسات شدیدی می شوم, بی هیچ زمینه یا علتی؛ انرژی زیادی که نمی توانم به تنهایی تحملش کنم. اکثر اوقات پیاده روی به کنترل آن کمک می کند. ده سال پیش تا جایی که آرام شوم راه می رفتم, این پیاده روی تا چهار ساعت هم طول می کشید؛ وقتی انرژی درونی ام متعادل می شد به خانه بر می گشتم . نقاشی هم در رسیدن به اعتدال درونی پاسخگو بود؛ ساعت ها, ساعت ها و ساعت ها؛ نه خواب یادم می آمد و نه غذا. رابطه ها هم بود؛ من در کنار بعضی از آدم ها متعادل می شدم چون می توانستم انرژی ام را با آنها تقسیم کنم اما همیشه نتیجه ی مطلوبی نداشت. من از تحمل اینهمه عشق خسته بودم که خداوند رنگین کمان را سر راهم قرار داد. او آنقدر انرژی از من می گرفت که احساساتم فرصت غلیان پیدا نمی کردند. نزدیک به سه سال از تولد رنگین کمان می گذرد و بعد از گذشت این چند سال , من چند هفته ای است که دوباره احساسش می کنم. تحمل این انرژی و احساس به تنهایی کار ساده ای نیست اما تقسیم آن با هر کسی نیز ممکن نیست. کمی دیر ولی بالاخره یاد گرفتم که کنترلش کنم. شاید کلمه ی کنترل خیلی بجا نباشد, بهتر است بگویم یاد گرفتم هدایتش کنم. فکر کردم بهتر است آن را صرف کارهای خلاقانه کنم. رسیدن به تعادل کار سختی است. نمی دانم شما تصوری از آنچه نوشته ام دارید یا نه؟ گاهی تحمل این انرژی و نیروی احساسی غیر ممکن می شود. بازگشتش را به فال نیک گرفته ام. معنی اش این است که من دوباره به سرچشمه ای غنی و بی انتها وصل شده ام, فقط باید مواظب باشم که دوباره سرریز نکند. این دفعه باید در تقسیم آن دقت کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 12:33 |
من یک چیزهایی دارم. چیزهای من دارای مکان و زمان و یا بدون آن هستند. چیزهای من دو تا پل است. یکی بر روی خط آهن ایستگاه راه آهن قائمشهر و  دیگری بر روی خط آهن ایستگاه راه آهن ساری. دو ردیف درخت هم دارم در دو سمت خیابان مازیار که به ایستگاه راه آهن می رسد. نیمکت و صندلی ندارم ؛ یا جایی در کافه ای. یک تخته نمد دارم . روی آن می خوابم؛ قبل از خواب به رمه ها فکر می کنم, به راه هایی که رفته اند, به سبزه ها, به رودخانه ها. یک دفتر یادداشت بدون خط دارم که گل سرخ برایم خریده است و نوشته برای ایده ها و هر چیزی که باید ثبت شود. من در آن چند داستان کوتاه نوشته ام که بعضی از آنها را برای ناصر, مامان و عکاسباشی خوانده ام. از سال ها قبل یک تصویر توی ذهنم دارم  از یک ماشین سواری که او در کنار من است. قطعا نمی خواست؛ اما وقتی از خستگی خوابش برد سرش روی شانه ام افتاد؛ من از فرصت استفاده کردم و تا رسیدن به مقصد خوابش را تماشا کردم . یک مداد هم دارم, با آن هر کاری که بخواهم انجام می دهم. یک مداد جادویی, وسیله ای برای خلق کردن. یک مداد سیاه. 9 کاشی هم بر دیوار آشپزخانه ی خانه ی قبلی داشتم که چون نمی توانستم آنها را جابه جا کنم ماندند همانجا؛ آنها حرف های مرا شنیده و اشک های مرا دیده اند. یک رابطه ی دوستانه ی دو طرفه هم دارم با مه جبین. رابطه ام با ممول گاهی شبیه پهنای رود نیل و بابل رود است. گاهی سیل آب و گاهی زاینده رود در وقت خشکسالی اما همیشه هست و شاید زیباییش هم در همین است. اینها دارایی های خیلی خصوصی من است که به چشم کسی نمی رسد و کسی هم از آنها ارث نمی برد. فکر کن من بمیرم و وصیت کنم دو تا پل و یک خیابان پردرختم برسد به دخترم رنگین کمان. شاید. شاید بشود این چیز ها را برای او بگذارم اما قطعا نه برای عکاسباشی. نه برای مادر و پدرم. شاید کمی برای برادرم که البته او به اندازه ی کافی چیزهای خودش را دارد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 22:34 |
یک چیزهایی هست که وقتی توی ذهنم می جنبد نمیخواهم که کسی جز تو آن را ببیند, حتی فرشته های روی شانه هایم. یک چیزهایی هست که فقط تو باید ببینی. مثل اشک هایی که همین حالا از چشم هایم می چکد. دیگر برایم مهم نیست که زیبا نیستم فقط برایم مهم است که تو دوستم داشته باشی و نزدیک تو باشم. همین که تو دست هایم را توی دست هایت گرفته باشی کفایت میکند؛ دیگر گم نمی شوم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 3:2 |
قسمت اول این روزها :

از وقتی که یادم می آید موهایش رنگ حنایی داشت و یک رشته گیس بافت باریک تا کمرش می رسید. کف دست و پایش هم همیشه حنا داشت. پیراهنش  اغلب اوقات گل دار بود و رنگ روشن داشت،به جز محرم که البته باز هم گل دار بود ولی در زمینه ی تیره و این اواخر که عمو رفته بود. هیچکس مثل او قربان صدقه ام نمی رفت. من تا هجده سالگی ام او را درک نمی کردم و چیز زیادی از زندگی اش نمی دانستم. عمق داستان من و او از جایی شروع شد که بعد از دوره ی پیش دانشگاهی  از فضای کوچک آپارتمان پدری به خانه ی بزرگ او نقل مکان کردم تا برای کنکور آماده شوم و بعد از قبولی در دانشگاه هم یک سال دیگر آنجا ماندم  تا خانه ی پدری عوض شد و بزرگتر شد و من دوباره برگشتم. حدود پانزده سال پیش بود. او هنوز چست و چابک راه می رفت و گاهی در باغچه سبزی می کاشت . یک روز برایم یک آش خوشمزه ی من در آوردی از خورده های برنج و گردو و شکر قرمز و شیر درست کرد و یک اسم  ابتکاری  هم روی آن گذاشت. حالا که فکر می کنم می بینم همه چیزش را دوست داشتم ؛ عصایش، ژاکت مشکی که زمستان ها روی پیراهن گلدارش می پوشید ، حنای ناخنش ، روسری سفیدی که زیر روسری بزرگ دور سرش می بست تا موهایش بیرون نیاید، تسبیحی که همیشه در دست داشت، جیب پر از شکلاتش، صندوق چوبی گوشه ی اتاقش که برای ما سحر آمیز بود و همیشه از داخلش یک چیز خوشمزه در می آورد. نود و اندی سال داشت اما برای ما جوان بود، خیلی  جوان و تازه. دوشنبه ی گذشته وقتی رسیدم او داخل اتاق نبود. عصایش به کمد تکیه داشت و من آن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد. عمه جانم گفت: برایش ناراحت نباش راحت شد. گفت که بعد از عمو هر روز از خدا می خواسته که برود. خسته بود. آخرین بار یک ماه قبل دیده بودمش . به من گفته بود زود به زود به دیدنم بیا من این روزها خیلی دلتنگم. با رفتنش افسانه ی خانه ی پدری به پایان رسید. حالا آن خانه و حیاط بزرگ باید قسمت شود و شاید چند سال بعد جز در ذهن ما چیزی از آن باقی نماند. همچنین نگرانم که دنیا بین دل های نزدیک و با محبت خانواده ی پدری ام فاصله بیاندازد. 

قسمت دوم این روزها:

دیشب خواب و بیدار بودم که از درد پهلوی راستم توی  رختخواب نشستم. عرق سردی روی تنم نشست. سرطان کبد عمو هم با درد پهلوی راست شروع شد. چقدر مرگ نزدیک است . از اینکه شاید فردا شب در آغوش خاک بخوابم بغضم گرفت. می فهمم که مرگ خیلی به من نزدیک است اما از باورش وحشتم می گیرد.

قسمت سوم این روزها:

سرِ خراب کردن منگنه بدجور سرش داد کشیدم. ترسید؛ گریه کرد و پشت بند آن استفراغ. هر وقت گریه اش می گیرد استفراغ می کند و من یاد بچگی خودم می افتم . لباسش را عوض کردم و  بعد بغلش کردم . بی اختیار اشکم جاری شد و با هق هق من سرش را از روی شانه ام برداشت و با تعجب به صورتم نگاه کرد. معلوم نبود کدام مان در آغوش آن دیگریست و چه کسی دیگری را نوازش می کند. از من خوشش نمی آید. او عاشق پدرش است. عصر به من گفت می خواهم جای بابام بخوابم. دیروز گفت : بابای منه بابای تو نیست . گفتم: آر ه تو درست میگی بابابزرگ بابای منه. گفت: آره بابای منه، زن توئه . گفتم : نه ، من زنشم . اون شوهر منه. روزها نمیگذارد به وسایل پدرش دست بزنم. نمیگذارد کنار پدرش بنشینم و حتی به تلویزیون نگاه کردن من با آنها هم واکنش نشان می دهد. با اعتراض  به پدرش می گوید که مامان همان چیزی را نگاه می کند که ما نگاه می کنیم ، مامان نبینه. جایی که ما هستیم مامان نیاد. مامان کنار تو نایسته ، مامان از نوشابه ی تو نخوره . روزی ده دفعه من او را به دست شویی می برم و تمییز می کنم؛ امروز بعد از دست شویی دستمال برداشته و خودش را تمییز می کند و می گوید از بابام یاد گرفتم در صورتی که حالا که بزرگتر شده و روی صندلی می نشیند پدرش به ندرت این کار را انجام می دهد. عکاسباشی می گوید سعی کن درکش کنی. ملایم باش. سرش داد نکش. میدونم سخته ، تو صبح تا شب با او هستی  و چون مرا زیاد نمی بیند اینقدر دلتنگی می کند و واکنش نشان می دهد . با او مهربان باش. 

قسمت چهارم این روزها:

در من یک دختر بچه ی سرسخت لجباز هست که به توجه احتیاج دارد. یک دختر کوچک  که دلش برای عمو و مادر بزرگ مهربانش تنگ شده؛‌که از مرگ می ترسد؛‌ از از دست دادن عزیزانش می ترسد؛‌ از نداشتن محبت یک دختر کوچک دیگر به نام رنگین کمان نسبت به خودش واهمه دارد. در من یک دختر کوچک هست که تنهاست، غمگین است، مادر است و همسر است . شاید واقعا توانایی مادر بودن ندارم. مادر بودن یک روح بزرگ می خواهد اما من خیلی کوچکم .

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 17:16 |
بعد از دو شبانه روز بیداری ، جلسه ی دفاع هم گذشت. بعد از آن اصلا نفهمیدم چطور برگشتم خانه. هنوز خوابم می آید. انگار چیزی گم کرده ام. آن همه فشار و حالا ناگهان خلأ. مرا پیدا کن. امشب روی پله ها ، دم ایوان ، به ماه نگاه می کردم ؛ با خودم گفتم روزی دیگر او را نخواهم دید. دلم برای فروغ فرخزاد تنگ شده. امشب شعر او را شنیدم با صدای خسرو شکیبایی. باید گیلگمش بخوانم و با او به نیستی سفر کنم.  گیلگمش را همیشه دوست داشتم. این روزها کس دیگری را هم دوست دارم. ایزد بانوی آب ها ، آناهیتا.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 0:38 |
حدیث تن نبود، حدیث تن نیست؛ که تن رو به زوال است و فانی. کوتاه باشی یا بلند ، سیه چرده باشی یا سپید ، به تن علتی داشته باشی یانه ، فرقی نمی کند؛ که روحت نوازشگر است و ناجی.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:12 |
داشتن مبل و صندلی وقتی خوب است که بتوانم روی آنها در مقابل تو بنشیم ، و وقتی روبروی تو بنشینم دیگر مهم نیست که کجا نشسته ام ، روی مبل ، روی نمد یا خاک بیابان. 

 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ و ساعت 5:41 |
ساعتی پیش زل زده بودم به مانیتور و روی دست و صورت عمو در عکس دست می کشیدم و بی اختیار اشک می ریختم. مرده پرست نیستم. وقتی که بود هم مورد پرستش من بود. دلم برای اینکه مرا محکم در آغوش بگیرد و سرم را ببوسد تنگ شده . دنیا مثل گردونه دور سرم میچرخد .  شبیه دانه های شکر شده ام که ته استکان چای آرامند اما دستی را می بینند که قاشق را در استکان فرو کرده و می خواهد آنها را به تلاطم بیاندازد، حل کند و سر بکشد. من می ترسم. دانه ی شکر چه تصوری از حل شدن دارد؟ وقتی حل شوم دیگر پیدا نیستم . امشب در آشپزخانه وقتی که دستهایم را میشستم به تو گفتم دلم برای عمو تنگ شده. از حل شدن نمی ترسم . هراسم از این است که چای شیرینی به کام شیطان باشم و نه شربت حضرت رحمان. لطفا تو مرا بنوش. بر خلاف تمام چای شیرین های دنیا که بدن را گرم می کنند من اگر از گلوی تو پایین بروم گرم میشوم. عمو بوی ترا میداد حضرت رحمان . حالا که او نیست لطفا مرا در آغوش بگیر.

و این هم دست نوشته ی برادرم در رثای عمو:

"برادران صابر 4 تن بودند محمد علی (شاپور / چون هم عصر اختناق ِ آن عصر بود) حسین علی (بهزاد / چون شاگرد مکتب بهزاد بود و بر بوم جز هر چه شبیه تر به رئال چیزی نمیخواست بفهمد) حسن و محمد رضا که این آخری فرزند آخر خانواده بود روز عروسی شاپور و فریبا 12 سال بیشتر نداشت و 5قطعه نگاتیو 36 تایی عکس های عروسی شاپور و فریبا را که از دوربین انالوگش عکاس در آورده بود و گذاشته بود گوشه ای را رو به خورشید باز کرده بود تا  ببیند عکس ها را(شاپور و فریبا هیچ عکسی از روز عروسیشان ندارند به همین دلیل مسخره ی عمویانه) پدر بزرگم سلمان معروف بود که در خانه اش همشه برای همه همسایه ها و همه فامیل باز بوده و تقریبن نیمی از فامیل آن عصر نیمی از ارتزاقشان از آن خانه بود آنقدر که ملوس برایم تعریف می کند که از دستش شاکی بوده  اغلب از بس که به اقوام ملوس می رسیده یک روز ظهر 57 سالگی نمازش را می خاند دخترانش را می بوسد و میرود می خوابد و دیگر پا نمی شود . من آن زمان ها هنوز نبودم .اما حسن از میان برادران انگار این خصلت پدر را بیش از دیگران به ارث برده بود از وقتی که به یاد دارم تا همین 2 ماه پیش که سر پا بود همیشه چیزی در جیبش برای هدیه داشت و اگر نداشت پولی بی هوا در یک پا تک ِ چریکی در جیبت می گذاشت وهمیشه باعث خجالت ادم میشد و خودش نمی دانم برای چه همیشه عذر می خواست مصرانه که عموی خوبی برایتان نبودم و کاری برایتان انجام نداده ام ( حالا من واقعن تعریفی از نقش عمو در زندگی آدم ندارم که چه مگر باید برای برادر دزاده یا خواهر زاده هاش بکند ) حسن از 8 سال 7 سالش را خط مقدم بود ولفجر / بیت المقدس / شلمچه / مرصاد ... بعد ِ جنگ آمد و کارمند مخابرات شد و از خیر سر عمو جان تمام خانواده شماره های رندی داشتند حسن دو دختر داشت مریم و فاطمه که فاطمه اش تنها یک روز از من کوچکتر بود و خدا را شکر عقد ما را هیچ جای آسمان هم نبسته بودند و در کودکی مرا پیر کرد از بس که برایم تحلیل می کرد که چون 25 از 24 بیشتر است پس او از من بزرگتر است :/  ،   بعد ها سُرور همسرش پسری  برایش آورد که از آن روز بارانی پاییز 72 دیگر لب به سیگار نزد ... خانه ی مادربزرگ با 6 اتاق وسط یک حیاط نسبتن بزرگ و حضورخانواده ی عمه زهره که دختر کوچک خانواده بود و هنوز با همسرش و سه فرزندش پیش ملوس زندگی می کنند و حسن و فرزندانش در اتاقی دیگر تقریبا بخش اعظمی از خاطرات کودکی مرا پر کرده  مسیری که هر هفته بارها و یا گاه روزی چند بار  من ِ مشتاقانه را شاپور ِ ناچار می بر د ... حسن که با یک دوچرخه 26 کلاسیک از سر کار در غروب ِ خسته برمیگشت و اگر قصد نداشت که مرا قلقلک دهد و آنوقت باید رای به فرار می دادم از قرار مرا بر دوشش می گذاشت و دور باغچه و حوض می چرخاند به همراه خواندن آوازی رو حوضی و مابقیه بچه ها هم با او همآواز میشدند البته آهنگ های درخاستی هم می خواند اگر کمی شنگول تر  بود همیشه اول من بودم و بعد نوبت بقیه بود ... سالها بود دیگر از جمع های خانوادگی دوری می کردم هم بازی های کودکی تقریبن 82 درصدشان شوهر کرده بودند و دقیقن همه ی82 درصد کودکی هم ، به دنیا آورده بودند و هر چند نگا هاشان هنوز مانند کودکی خونگرم و مهربان و معصوم است اما خب من که میان آن 21 نوه کم بودم خللی ایجاد نمیشد همه می دانستند فاز پسر ِ عمو شاپور چیز دیگریست و برای من هی مهم نبود که چه فکر  می کنند ولی هیچ جمعی یقینن بی حسن شکلی ماندگار  و پر هیچان نمی گرفت هم مسئول تدارک ها بود هم ضرب می گرفت ، لگن می زد ، تمپک  به زیر بغل می زد هم میرقصید هم شاباش می داد صدای نسبتن خوبی هم داشت

2

هزینه های درمان زیاد شده بودو حقوق بازنشستگی اش و درامدی که از سوپرمارکتی که بعد از بازنشستگی راه انداخته بود هیچ کفاف نمی کرد سرطان تمام پس اندازش را هم بلعید. سالها در قرض الحسنه یی حساب داشتم که وام با درصد پایین میداد که من هیچ وقت نگرفته بودم دو ضامن جور کردم و از آنجا چند میلیونی وام گرفتم و پیش از4محال رفتنم رفتم پول را بدهم به عمو ... حسن با این که 7 سال جنگ بود و چند بار گلوله خورده بود و در حواشی بمباران های شیمیایی هم بود هیچ وقت پی مزایای جنگ نرفته بود ، همیشه وقتی از جنگ می گفت از شامورتی بازی ها و دلقک بازیهایش وسط نبرد می گفت همرزم هاش میگفتند با وجود او س ر نوحه خوانی ها نمیشد نخندید ... رفته بود جواب آخرین آزمایشش را گرفته بود دکتر گفته بودش که تاثیرات آن سالهاست که بالاخره یخه اش را گرفته بود .. حسن توی چشمهاش زرد کم رنگی شده بود ... تابه حال ندیده بودمش اینچنین بعد از هزاری بالا و پایین پذیرفت پول را بگیرد به شرطی که دفترچه ی قسط را هم بدهم به خودش و یکباره شروع کرد حرف زدن بی مقدمه از جنگ ... که چه دوستان و بچه محل هایش که از کودکی در کوچه های خاکی با هم بودند با هم وارد ارتش شده بودند با هم داوطلب شده بودند جلوی چشمهایش تکه پاره شدند فحش می داد فحححش می داد – فحششش می داد – از خیانتی که به پاکیشان شده بود من تمام سالها اشکش را ندیده بودم آن روز در دکان 24 متری اش دیدم کله ی کچلش را بوسیدم و راهی شدم یک روز که از دور زنگ زدم خانه فریبا گفت حالش در سراشیب وخامتش است زنگ زدم به شماره ی رند خانه شان که از 8 سالگی در ذهنم مانده بود فاطمه گوشی را برداشت و گفت بابا آنقدر خوب  نیست که بتونه پا شه تا تلفن بیاد از بستر اما انگار وقتی فهمید منم پا شد و تا صدای من آمد(فاطمه هم گزارش می کرد که نفس نفس می زنه ولی داره میاد) از دور که برگشتم حسن دیگر زرد ِ زرد ِ زرد ِ کبود شده بود کمی کنارش نشستم برایش از دور گفتم از نزدیک و عمو نگاهم کرد نگاهم کرد ، نگاهنم کرد وعاقبت خندید وقت رفتن زن عمو سرورم به بدرقه ام امده بود سینه ام را بوسیده بود و گفته بود یک ماه از فرط درد حتا یه لبخند ندیده بودم رو لبش حتا به مهمان ها می گفتم چند دقیقه بیشتر نمونن که باعث وخیم ترشدن احوال و درد کشیدنش می شه جمع...اما امروز تو که اومدی خندید...

3

از تهران که رسیدم یه راست رفتم بیمارستان رازی بخش عفونت پیش حسن ( هرچند آن جا به کشتارگاه شباهت بیشتر دارد مریض ها همه در طول راهرو پهن مانند صحرایی بخش ها توی هم .مرده می آورند مرده می برند جیغ تولد نوزاد می آید بیمارستان عجیبیست این نقطه از شاهی بوی ِ تند ِ شخصیت سردرش را می دهد هر گوشه اش)... عمو دیگه زردِ به توان 3 به توان ِ کبود نبود از آن عموی نیمه گردالی تپل یک لایه پوست قهوه یی سوخته مانده بود کشیده بر پوست دست و گردن و بازوش هم سوراخ ِ سوزن ها به سختی نفس می کشید از دیشب انگار دو بار تموم کرده بود و باز احیاش کرده بودند جماعت نسوان در شعاعش قرآن می خواندند .دستش را میان دو دستم گرفتم ( البته اگر اسم آن را میشد گذاشت دست) و بوسیدم سرش را بالا آورد خواست بلند کند پیکر بی جانش را – نتوانست – در دماغ و دهنش لوله بو د ... نمی توانستم تماشاش کنم دستم را که خواستم بردارم فشار کوچکیش داد و با نگاهش گفت نزدیکتر بروم مریم که آن پایینتر بر صندلی داشت جزء 30 را می خواند گفت بابا حتمن می خواد ببوستت صورتم را چسباندم به لبش – توان بوسیدن نداشت – اما از لبخند بعدش فهمیدم که بوسید مرا ... نتوانستم بایستم آنجا ... یک بار دیگر هم دیدمش جانا بر تخت غسالخانه بود ... ( چه مراسم مضحکیست جانا این شستن مرده با سه جور آب ورد خوانان یک مردک هم با تارهای صوتی انکر الاصوات انگار ناظز فدراسیون مردگان بود کاری که مرده شوران داشتند انجام می دادند را با لحن امری و موکّد برای آنها می گفت و آن دو پیرمرد که به هیچ چیز دیگری جز مرده شور شباهت نداشتند می گفتند چشم) تمام مدت شستشو از فاصله یی یک و نیم متری به صورت حسن نگاه می کردم . عجیب جانا صورتش دیگر نشانی از آن کبودی ِ آشویتسی نداشت هیچ .صورتش آن عموی مهربان همیشه بود و انگار فقط آرام خوابیده بود آرامتر از همیشه ... پسر عموی 20 ساله ام داییانش نمی گذاشتند بیاید شستشوی پدرش را ببیند که من یاد سخن زیبای نیای دخترکی نازدار افتادم جلوی آن دایی های غولتشنش که هر کدام بادیگارد آیات عظامی بودند در آمدم گفتم بگذارید پدر را سیر ببیند وقتی می خواهد عمری نبینتش بازویش را گرفتم و بر آستان  شانه هایم نگهش داشتم چه یک شبه داشت مرد میشد پسر عمویم و اشک هایش داشت سد چشمهایش را میشکست اما تاب می آورد و میگفت من اگر بخواهم بشکنم داداش ، مادر و خواهرانم به که تکیه کنند ... سرش را در بازویم می گیریم و می گویم پدر را نگاه کن برادر ... شستن که تمام شد به چند نفر از آن جماعتی که آمده بودند نیاز بود که مرده را از تخت برداشته و د ر کفن بگذارند و برای این کار اکیدن پیش از این نباید به مرده دست زده باشند و از قضا تمام اقوام یک غشی بر روی جنازه کرده بودند در خانه تنها من بی دل بودم که دستی نزده بودم و شوهر سارا که ان روز سر وحیدیه سوار ماشینش شدیم او آمد و مرده را بر تخت که دید فشارش افتاد و افتاد گوشه یی نمی دانی جانا یک لجظه یکی از اقوام که به جنازه دستی کشیده بود در خانه آمد کمک کند آن ناظر فدراسیون با آن بلند گوهای گوش خراش تکّیه قورت داده اش چه علم شنگه یی ب پا کرد :/ هر جور که بود حسن تا پارچه ی سفید پهن چند متر آن سو تر به سلامت رسید

4

در قرآن خطی یی که در طاقچه ی ملوس موجود است حسن در روز تولد حسن بن علی متولد شده بود از این رو پدربزگش که روحانی کوچکسرا بود نامش را گرفت حسن ( چند تن از اقوام دور و نزدیک که جامه دریدندی و سر به خیابان از آن سو به بیابان گذاشتندی عموی ِي انتهایی که از فوت حسن تا به حال شبی دو جین خواب می بیند که اینجا محشور شده آنجا محشور شده  فلان و فلون وصیت را کرده و آآآآآآآآآآآآآ... توهم هایش به فرناز دختر 14 ساله اش اش هم سرایت کرده او هم خواب دارالسلام میبیند هر شب :/)اما جالب است آخرین نفسش را در غروب شهادت حسن بن علی کشید ... معاویه ی سرطان از پا در آوردش عاقبت ... من که خوشحالم برایش ... دیگر درد نمی کشد... که دیگر قهوه ای سوخته نیست ... دیگر برای بوسه جان نباید بکند ... دیگه طعم خیانت شده – بازیچه شده – منزوی شده را نمی کشد ... سوزن سوزن ِ دم آخرش به آزادی رسیده است. 

حیف شد این عموی کوچک من خوراک یونگ بود لااقل یه دسه جلدی دیگر تالیف می کرد ...:/"

 

 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ و ساعت 2:37 |
همه ی خاطراتم از عمو حسن خوب است. در همه ی آنها ما می خندیم . همه ی برادرزاده ها و خواهر زاده هایش .  همه ی شب های یلدا ما را دور هم جمع می کرد .حتی فردا شب هم همه ی ما در منزل او مهمان هستیم اگر چه بدون حضور او. می خندید شکلک در می آورد خاطره های خنده دار از کودکی خودشان می گفت  و با ما مجسمانه بازی می کرد . ما فقط  همبازی کودکیمان را از دست نداده ایم. همیشه فکر می کردم اگر یک روز زبانم لال بابا نباشد می شود به او تکیه کرد . همیشه وقتی صحبت از با وفایی و محبت حضرت عباس می شد یاد او میافتادم. از سرطان بدم می آید . این خرچنگ بدترکیب یکی یکی عزیزانم را می بلعد و خیلی زود تمامشان می کند . نذر کرده بودم که اگر حال عمو حسنم تا بیست و هشت صفر خوب شد روز بیست و هشتم پیاده تا آستانه ی امامزاده قاسم بروم.  اما همیشه شفا از راهی که ما فکر می کنیم حاصل نمی شود. فردا باید بروم  . با همه ی خانواده ام باید بروم و انسان مهربانی را به دست خالق مهربانش بسپارم. دلتنگم. دلم آغوش و دست های او را می خواهد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ و ساعت 0:55 |
نوجوان که بودم دلم می خواست پسر عمو یی داشته باشم که عاشقم باشد . نه اینکه پسر عمو نداشته باشم اما همه ی آنها به صغر سن مبتلا بودند. من و دختر عمه های دو قلویم بزرگ نوه های فامیل پدری بودیم و من که برادر زاده ی بزرگ بودم بین عمو ها و عمه ها و بچه هایشان برای خودم برو بیایی داشتم.فانتزی آن دوره ام داشتن یک پسر عموی بزرگتر از خودم و البته عاشق بود که ممکن نبود. راستش بعضی روزها جای خالی این آدم بدجور احساس می شود. همین حالا داشتم به این فکر می کردم که یک عروسک بزرگ پارچه ای بسازم و اسمش را بگذارم پسر عمو و بنشانمش روی صندلی آشپزخانه . به هر حال وقتی یک موجود کوچک و خود خواه و شیرین و دل انگیزی همچون خانم رنگین کمان صبح تا شب  لای دست و پای آدم است و همه ی وقت و انرژی و توجه آدم را می خواهد بد نیست که یک پسر عموی عاشق انرژی بخش داشته باشم فقط مانده ام چطور این پسر عموی پارچه ای  را عاشق خودم کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 2:15 |