دلم برایت تنگ شده.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 و ساعت 3:23 |
باران می بارد.کاش می توانستم صدایش را به گوش شما برسانم تا جانتان تازه شود . رعد و برق رنگین کمانم را به هیجان می آورد . او فکر میکند رعد و برق آدم ها را می خورد . صدای رعد بلند و مهیب بود و کمی او را ترساند میگوید : مامان شِنَویدی (= شنیدی). چند دقیقه ای روی ایوان ایستادم و به صدایش گوش دادم . امشب هوا بوی خاک باران خورده نمی دهد. بوی دریا می دهد . بوی اسکله ی بابلسر. امروز بعد از ظهر من و رنگین کمان در شالیزارهای اطراف منزلمان قدم زدیم . آسمان آبی بود ،خیلی آبی ، با چند لکه ابر نازک سفید .  کاش میشد آسمان امروز را نیز به چشمانتان هدیه کنم شاید آرام میشدید. شاید حالتان خوب یا حال خوبتان بهتر میشد. هنوز باران می بارد میشنوی؟

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 و ساعت 1:29 |
لامصّب  یا لامذهب چه فرقی می کند. این آلبوم  " حریق خزان " با جان من بازی میکند. دو کلمه ی اول هم من باب بیان شدت تاثیر آن بر جان من است.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 و ساعت 10:34 |
اغلب روزها بیشترین آوازی که از درونم می شنوم در دستگاه بیات کرد است. خانم رنگین کمان یک سی دی موسیقی دارد که خودم برایش خریده ام به نام " از این گوشه تا اون گوشه" تصنیف هایی که حال و هوای کودکانه دارند .پشت جلدش توضیح داده برای آشنایی بچه ها با دستگاه های موسیقی ایرانی. کار فوق العاده ایست. شعر و آهنگ از خانم لیلا حکیم الهی و سرپرستی و اجرا از آقای پیام جهانمانی. من و رنگین کمان هر روز چندین مرتبه آنرا می شنویم و هر بار که به تصنیف پاییز می رسیم بیات کرد در من غوغا می کند. پاییز پاییز زیبای دل انگیز. البته در من سه - چهار درصدی دشتی ، پنج درصد چهارگاه ، هشت درصد افشاری و.... هم پیدا می شود اما غالب آوای درونم بیات کرد است. ظاهر آرام. درون پر غوغا.بیات کرد که می شنوم جانور درونم به آرامش می رسد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه چهارم مهر 1393 و ساعت 22:56 |
گاهی دقیقه های پی در پی می نشینم و خانم رنگین کمان را در خوابش تماشا میکنم. از خلقتش و از رشدش تعجب می کنم و بعد به آرامی اشک می ریزم که او هم با هر نفس به مرگ نزدیک تر می شود . می دانم که از مرگ می ترسم . می دانم که تنها هستم و باز می ترسم از اینکه خدایی که دوستش دارم مرا به سبب کردارم نپذیرد. گاهی انگار زمین با تمام وسعتش چهار دیواری تنگیست که مرا به اجبار در آن نگه داشته اند. اگر زنی نتواند با معشوقش خلوت کند این چهاردیواری به چه درد می خورد.
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه سوم شهریور 1393 و ساعت 2:3 |
عاشق و رندم و می خواره بآواز بلند - وین همه منصب از آن حور پری وش دارم هیچ می دانستید که بعضی آدمها توی دنیا اصلا روز تعطیل ندارند. مادرها . روزهای تعطیل روز اضافه کاری آنهاست . خیلی خسته ام امروز . چند وقتیست که خسته ام. مادر خوبی نیستم و این باور خسته ترم می کند. چند روزیست که عصر ها رنگین کمان را به پارک میبرم. یک پارک پیر و قدیمی که پایین تر از سطح خیابان است کلی پله می خورد و پایین می رود. احساس می کنم این پارک مرا دوست دارد. عکاسباشی از این پارک خوشش نمی آید. می گوید اراذل و اوباش آنجا تردد دارند. اما پارک مرا دوست دارد. من حسش می کنم. خیلی خسته ام. کاش عیسی دم بیاید. بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود - عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه یکم شهریور 1393 و ساعت 0:7 |
روی پایان نامه ام کار میکنم.روی خانوم رنگین کمان کار میکنم و از همه بیشتر باید روی خود ظلوم و جهولم کار کنم که کمی آدم شوم.
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه نهم خرداد 1393 و ساعت 15:9 |
یک حرف نا گفته دارم. مدتهاست روی دلم مانده . مربوط به بیان احوال دختر پیامبر است. بیان احوال او در دوره ی ما . مدام صورت سیلی خورده و بدن کبود و قبر گمشده . من منکر حادثه ی او نیستم اما این شرح حال از او کافی نیست . این شرح راضی ام نمی کند. او چگونه همسری بود؟ پاسخ : او و علی کارها را تقسیم کرده بودند او در خانه و همسرش بیرون آن ،هرگز از علی چیزی نخواست ، پشتیبان ولایت بود . چگونه مادری بود؟ مهربان و... 

گاهی دلم می خواهد بدانم که اگر قرار بود مجبور باشد در بیرون از خانه کار کند چه رفتاری داشت . اگر زنی در صف نان با او بحث می کرد یا اگر مقدر می شد که علی زودتر از او از دنیا برود و یتیمان علی را بزرگ کند با جامعه ای که در حقش بی عدالتی می کرد با آن فرزندان خردسال چه می کرد. آیا قوی بود ؟ چرا بعد از پیامبر مدام از خداوند طلب مرگ می کرد؟ چرا اینقدر نا امید شده بود؟ علی و بچه ها یش که بودند . یک چیزهایی در این میان کم است. تصویر او را به کمال نشانمان نداده اند. این تصویر بیشتر یکی از این خانوم جلسه ای های مظلوم را تداعی می کند تا تصویر بانوی دو عالم را.  من از مجالس روضه ای که روضه خوان های آن تا به روضه ی تو می رسند می گویند "بچه سیدها گوش هایشان را بگیرند و یا از مجلس بیرون بروند" خوشم نمی آید این احمقانه است که در داستانی که مربوط به وجدان بشری است تبعیض نژادی قائل شوند و سید و غیر سید کنند. و متاسفم که می گو یم من همه ی فرزندان تو را دوست ندارم و نمی توانم برای همه ی آنها احترام قائل باشم زیرا که ظاهر و باطن زندگی آنها نه تنها با طریق دین خدا که با معیارهای اخلاقی و انسانی جامعه ی امروز نیز مغایرت دارد. من در پی زهرای دیگری هستم.

به روضه می روم و گریه می کنم به این خاطر که آنچه بیان می شود تنها مرگ توست و نه زندگی تو. و زن بودن و در حجاب بودن و مظلومیت توست و نه انسان بودن و قدرت تو. گریه می کنم که از تو هزار و اندی سال فاصله دارم و تصویر محو و شکسته ی تو راضی ام نمی کند . من دنبال قبر تو نمی گردم و چشم انتظار این نیستم که "مهدی بیاید تا تربتت را بر ما نماید." اگر مجالی باشد می خواهم که حدیث زندگی تو را از او بشنوم . آرام گوشه ای بنشینم و او بگوید که تو چگونه انسانی بودی و نه حتی چگونه زنی. 

واین چند خط آخر را برای پسر آدم اهل اردیبهشت می نویسم که بغض چند ساله ام را با سفر نامه اش شکست:  به گمان من بعضی از مجالس روضه ی ما و رفتار و کردار سادات و زندگی به ظاهر محبان اهل بیت بیش از عمل وهابی ها مرد موعود را می رنجاند.

مسیحیان بشر را رمه و مسیح را شبان این رمه می دانند. روضه خوان های ما هنوز از فاطمه (س) با عنوان مادر سادات یاد می کنند . غافل از اینکه این انسان منحصر به یک گروه خاص نیست . چرا دست روی دل آدم می گذاری اردیبهشت.

با پوزش از محضر بسیاری از سادات معزز که دوستشان دارم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 و ساعت 2:56 |
افسوس می خورم/ شبیه نوشدارو پس از مرگ/ باز هم دیر رسیدم سهراب.

.........................

خودم مطربم و خودم میرقصم و خودم به تماشا نشسته ام.


+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 و ساعت 1:0 |
 چهار روزی می شود که از در خانه بیرون نرفته ایم . هوا ابری و سرد است و با یک خانوم رنگین کمان سرما خورده تا بیشتر از لب ایوان نمی شود رفت. امشب از او خواستم دراز بکشد تا قطره ی آهن در دهانش بریزم. سرش را کمی آنطرفتر از بالش زمین گذاشت و زمین خورد و شروع کرد به گریه کردن. بغلش کردم ، به شدت گریه میکرد اما با همین حال از فرصت نهایت استفاده را برد و دستش را گذاشت در یقه ی پیراهن و تقاضای "مَ "داشت. خنده ام گرفت. نزدیک به یک ماه دیگر دو سالش تمام می شود و من طی دو ماه مجاهده موفق شدم تنها او را از خوردن نصف منبع تغذیه منصرف کند. گفتم " مَ " مال نی نیه تو بزرگ شدی و باید غذا بخوری. اما وقتی خانه ی بابا بودیم و دوباره بساط لج و لجبازی برای شیر خوردن داشت و مادر همین حرف را به او زد  در حالیکه به زور سرش را زیر پیراهنم می کرد گفت اون " مَ" مال نی نی  این مال من. امشب سر شام به زور عکاسباشی را بلند کرد تا برایش ماژیک بیاورد گفت " بیار نآآشی (نقاشی) کنم" فکر میکنید بعد از بلند کردن پدرش چه کار کرد؟ سر جایش نشست و از بشقاب عکاسباشی با لبخند غذا خورد. آب و هوای خانه ی ما مملو از ترفندهای کودکانه ی اوست. خواندم که هر کس کودک گریانش را راضی کند خداوند آنقدر از بهشت به او می دهد که راضی شود. بهشت ما همین لبخندهای خانوم رنگین کمان و رضایت خالق اوست. 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 و ساعت 0:58 |