به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد, به دفتر چه ی یادداشت و خودکار و مدادم هم همینطور. همیشه به تکنولوژی شک داشتم. هیچوقت به قایق موتوری صد در صد اطمینان نکنید و همیشه پارو و بادبان به همراه داشته باشید. فقط فکرش را بکنید که یک روز ممکن است برق برای همیشه برود. لطفا دوباره دفترچه یادداشت بخرید و باز هم بنویسید. اگر چه شاید ان را هم یک روز آب یا باد با خودش ببرد. دلم برای همه ی شما تنگ شده بود.دوستتان دارم .

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 2:30 |
 زیر نور و گرمای بخاری برقی به خانه های مجازی دوستان مجازیم سرزده ام. آنا، گیل دختر ، پدر بزرگ. توی دنیای واقعی هم به فکر ها و نوشته هایشان فکر میکنم. اتاق کارم را مرتب کرده ام و برای پایان نامه ام برنامه ریزی می کنم. حالم چطور است؟ گیجم. به نظر میرسد همینطوری به دنیا آمده ام. از وقتی به خاطر می آورم روی ابرها بوده ام. تازگی ها دلم می خواهد روی زمین زندگی کنم. گیرم پایم هم روی زمین بند شد دلم را چه کار کنم؟ یکی از دلایلی که نقاشی می کنم ثبت لحظه های دلپذیر و نگهداری آنهاست. ولی امروز انگار نقاشی هم جوابگو نیست. در تاریکی هستم، مثل دانه. خانم رنگین کمان خواب است . امشب وقتی خوابش را تماشا می کردم  لذت خداوند را  از رشد انسان درک کردم. من خانوم رنگین کمان را خلق نکرده ام اما با خداوند در بعضی حس ها مشترکم. امروز یاد گرفت که بگوید حبیبی آی لاو یو . البته به زبان او شده "اَ بیبی آی لاب لو ".  

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 3:39 |
جنین در تاریکی سر می کند. ما ، همه ی ما در تاریک ترین نقاط شروع به رویش می کنیم. دانه ی سیب هنوز آفتاب را ندیده شروع به رُستن می کند ،در نقطه ای که تاریکی محض است و تنها صدای خزش کرم های خاکی می آیدو یا ضربات قطره های باران. دانه ی سیب عبور باران را احساس میکند و پنجه های ظریفش را به سمت او دراز می کند.

ما ، همه ی ما قبل از دانستن نور آب را می شناسیم. من شناورم در آب ، در تاریکی ، در درون تو و صدای قلبت را می شنوم که به من نزدیک است. ما ، همه ی ما بطور غریزی می دانیم که نور در راه است. شاید همین دانستن است که دانه ی سیب و کودک انسان را می خواند تا در تاریکی رشد کنند. 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 5:42 |
فردا روز آرامی است. یک روز مثل همیشه. یا حداقل تصور من نسبت به آن اینطور است. چند روز است به طرز آرامی افسرده ام. گاهی با خانوم رنگین کمان با عصبانیت صحبت می کنم و بعد بلافاصله بغض میکنم و با چشمهایم می گویم مامانو ببخش. خانوم رنگین کمان پدرش را بیشتر از من دوست دارد. چون من کسی هستم که او را با خشونت از خطرات منع میکنم و در چشم و بینی اش قطره می ریزم. من کسی هستم که شربت های جورواجور به او می دهم و مجبورش می کنم وقتی بیرون می رود لباس های گرم بپوشد ، کلاهش را از سر نگیرد و دستهایش را از دستهایم جدا نکند. برای همین وقتی با پدرش به سمت میز آرایش می روند می گوید "مامان نه" و با دست به من اشاره می کند که جلو نروم تا او با خیال راحت قوطی های کرم را بردارد و تمام اعضای خانواده را چرب و چیلی کند. او عادت دارد یک بند صدایم کند و من هر بار می گویم جانم ، بله . گاهی اما سکوت می کنم یا با تندی میگویم خسته نشدی اینقدر صدایم کردی. او در روز بیش از پانزده بار از من آب می خواهد و هر بار فقط یک لب آب می خورد و الباقی را در نقاط مختلف خانه می ریزد و می گوید" ایس شد. پاچه "( خیس شد. پارچه بده که خشکش کنم). یک هفته است یاد گرفته که به تنهایی از صندلی بالا برود و روی آن بنشیند. هفته ی گذشته کوله پشتی سنگین از کتاب مرا کشان کشان تا پای صندلی آورد و از آن پله ساخت وبالای  صندلی رفت و از آنجا روی میز. من فریاد می زنم ، تهدیدش میکنم ، او را پایین می گذارم اما روز از نو روزی از نو. امروز به این فکر می کردم چقدر آدم بزرگ و بی ... بی .... کلی" بی" شده ام . بی فکر ، بی هیجان ، بی خلاقیت ، بی درک. به نظر می رسد من خانوم رنگین کمان را درک نمیکنم. در مواجه با او احساس دست و پا چلفتی بودن میکنم و زیر لب غر غر می کنم که چرا نمی گذارد به کارم برسم. احساس می کنم مادر خوبی نیستم. این روزها اصلا از خودم خوشم نمی آید. چند روز پیش دوستی به دیدنم آمده بود و وقتی رنگین کمان را از باز کردن در کَِّرِم منع کردم  دوستم را مامان صدا کرد و به من اشاره کرد و گفت این نه. حالا من شده ام این. آی خون خوردم. یکی از دلایل افسردگی آرامم شاید همین است. خانم رنگین کمان مرا نفی می کند.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ و ساعت 1:48 |
تو مسئول گلت هستی. گیل دختر این جمله را برایم نوشت. مدتها بود که کسی آنرا به من نگفته بود. مدتها بود که زیر لب زمزمه اش نکرده بودم. اشک دوید توی چشمهایم . ممنونم گیل دختر جان. به یاد گل سرخم افتادم.

رنگین کمانم خواب است. چشمهایش ، چشمهایش ، چشمهایش سرشار از خورشیدند.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ و ساعت 1:21 |
دهان یار که درمان درد حافظ داشت  -  فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

به غیر از خداوند و دوستم ممول ،خواجه ی شیراز تنها کسی است که از دل ترمه خبر دارد. کدام روز بوده که حرفی توی دلم داشته ام و با او نگفته ام؟ گاهی توی سرم زده ، گاهی تشویقم کرده . فقط او و ممول از تمام ماجراهای عشقی من خبر دارند. شاید بنشینم و یک بیت حافظ را با خط خوش روی کمربند کفنم بنویسم. شاید مثلا آن بیت 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم  -  لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

البته از این بیت ناگفته پیداست که پاچه خواری حضرت حق را می کنم.

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.


+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ و ساعت 0:17 |
...قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی  -  دگر بارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی        -  بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی  -  نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 2:27 |
به مناسبت روز دانشجو به خودم تقدیم می کنم:

شمع شدی ، شعله شدی ، سوختی

خاک بسرت هیچی نیاموختی

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 0:42 |
مغز ترمه راهکارهای مختلفی برای فرار از فشار داره. به عنوان مثال برای رهایی از فشار نوشتن پروپوزال تا دو هفته ی آینده امشب تصمیم گرفته یه کتاب از جین اوستین( استین) بخونه. معمولا وقتی نمیتونم قورباغه ام را قورت بدم جاش یه کیک خامه ای می خورم. کلماتی که مربوط به درس و مشقم نیست مغزمو  آرام میکنه . بعد از این معمولا بهتر و راحتتر می تونم قورباغه بخورم. 

من دارم میام جین.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 3:56 |
مدتی است کرخت شده ام . از صبح تا غروب در جوار خانم رنگین کمان "حسنی نگو یه دسته گل" و" سوزن ور پریده دست منو بریده " می خوانم. به کارهای خانه میرسم. رخت و لباسهای شسته را جابجا می کنم. دو سه بار در روز لباس های خانم رنگین کمان را عوض میکنم . چندین بار به او م ( با فتحه بخوانید. این کلمه ی اختراعی او برای شیر خوردن است ) می دهم. تا هفته ی دیگر باید طرح پیشنهادی ام را برای پایان نامه ارائه دهم. شنبه ها در بدترین ساعت ممکن کلاس زیباشناسی خط در اسلام داریم ( 1.5 تا3.5) با استادی که در میان موجودات پایین ترین تن صدا را دارد و حرکاتش هم  به اندازه ی صدایش آرام است. پرده های کلاس کشیده و پروژکتور روشن و پنجره ها به علت داشتن چند همکلاسی سرمایی بسته. اسباب چرت زدن سر کلاس کاملا مهیاست. جلسه ی گذشته فقط ده دقیقه طاقت آوردم . الباقی وقت کلاس را در نمازخانه طاقباز خوابیدم. بعد از دو ساعت که برگشتم استاد معظم هنوز سر کلاس بود . عذرخواهی کردم که کارم طول کشیده و استاد جان هم گفت حیف شد کلاس را از دست دادید. در گوشه ی لبم لبخند خبیثانه ای نشست و توی دلم گفتم در عوض جان به در بردم( ترمه خبیث می شود). عملا تا دوازده شب نمی توانم به درس و مشقم برسم . به خواهر جان زنگ می زنم و درد دل میکنم نصیحتم می کند که با برنامه ریزی می توان به همه ی کارها رسید. حالم بد می شود . انگار خودم نمی دانم یا برنامه ای ندارم. برنامه ریزی دارم فقط برای اجرایش وقت ندارم . 

ترمه غرغرو می شود.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 2:58 |