روی پایان نامه ام کار میکنم.روی خانوم رنگین کمان کار میکنم و از همه بیشتر باید روی خود ظلوم و جهولم کار کنم که کمی آدم شوم.
+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه نهم خرداد 1393 و ساعت 15:9 |
یک حرف نا گفته دارم. مدتهاست روی دلم مانده . مربوط به بیان احوال دختر پیامبر است. بیان احوال او در دوره ی ما . مدام صورت سیلی خورده و بدن کبود و قبر گمشده . من منکر حادثه ی او نیستم اما این شرح حال از او کافی نیست . این شرح راضی ام نمی کند. او چگونه همسری بود؟ پاسخ : او و علی کارها را تقسیم کرده بودند او در خانه و همسرش بیرون آن ،هرگز از علی چیزی نخواست ، پشتیبان ولایت بود . چگونه مادری بود؟ مهربان و... 

گاهی دلم می خواهد بدانم که اگر قرار بود مجبور باشد در بیرون از خانه کار کند چه رفتاری داشت . اگر زنی در صف نان با او بحث می کرد یا اگر مقدر می شد که علی زودتر از او از دنیا برود و یتیمان علی را بزرگ کند با جامعه ای که در حقش بی عدالتی می کرد با آن فرزندان خردسال چه می کرد. آیا قوی بود ؟ چرا بعد از پیامبر مدام از خداوند طلب مرگ می کرد؟ چرا اینقدر نا امید شده بود؟ علی و بچه ها یش که بودند . یک چیزهایی در این میان کم است. تصویر او را به کمال نشانمان نداده اند. این تصویر بیشتر یکی از این خانوم جلسه ای های مظلوم را تداعی می کند تا تصویر بانوی دو عالم را.  من از مجالس روضه ای که روضه خوان های آن تا به روضه ی تو می رسند می گویند "بچه سیدها گوش هایشان را بگیرند و یا از مجلس بیرون بروند" خوشم نمی آید این احمقانه است که در داستانی که مربوط به وجدان بشری است تبعیض نژادی قائل شوند و سید و غیر سید کنند. و متاسفم که می گو یم من همه ی فرزندان تو را دوست ندارم و نمی توانم برای همه ی آنها احترام قائل باشم زیرا که ظاهر و باطن زندگی آنها نه تنها با طریق دین خدا که با معیارهای اخلاقی و انسانی جامعه ی امروز نیز مغایرت دارد. من در پی زهرای دیگری هستم.

به روضه می روم و گریه می کنم به این خاطر که آنچه بیان می شود تنها مرگ توست و نه زندگی تو. و زن بودن و در حجاب بودن و مظلومیت توست و نه انسان بودن و قدرت تو. گریه می کنم که از تو هزار و اندی سال فاصله دارم و تصویر محو و شکسته ی تو راضی ام نمی کند . من دنبال قبر تو نمی گردم و چشم انتظار این نیستم که "مهدی بیاید تا تربتت را بر ما نماید." اگر مجالی باشد می خواهم که حدیث زندگی تو را از او بشنوم . آرام گوشه ای بنشینم و او بگوید که تو چگونه انسانی بودی و نه حتی چگونه زنی. 

واین چند خط آخر را برای پسر آدم اهل اردیبهشت می نویسم که بغض چند ساله ام را با سفر نامه اش شکست:  به گمان من بعضی از مجالس روضه ی ما و رفتار و کردار سادات و زندگی به ظاهر محبان اهل بیت بیش از عمل وهابی ها مرد موعود را می رنجاند.

مسیحیان بشر را رمه و مسیح را شبان این رمه می دانند. روضه خوان های ما هنوز از فاطمه (س) با عنوان مادر سادات یاد می کنند . غافل از اینکه این انسان منحصر به یک گروه خاص نیست . چرا دست روی دل آدم می گذاری اردیبهشت.

با پوزش از محضر بسیاری از سادات معزز که دوستشان دارم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 و ساعت 2:56 |
افسوس می خورم/ شبیه نوشدارو پس از مرگ/ باز هم دیر رسیدم سهراب.

.........................

خودم مطربم و خودم میرقصم و خودم به تماشا نشسته ام.


+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 و ساعت 1:0 |
 چهار روزی می شود که از در خانه بیرون نرفته ایم . هوا ابری و سرد است و با یک خانوم رنگین کمان سرما خورده تا بیشتر از لب ایوان نمی شود رفت. امشب از او خواستم دراز بکشد تا قطره ی آهن در دهانش بریزم. سرش را کمی آنطرفتر از بالش زمین گذاشت و زمین خورد و شروع کرد به گریه کردن. بغلش کردم ، به شدت گریه میکرد اما با همین حال از فرصت نهایت استفاده را برد و دستش را گذاشت در یقه ی پیراهن و تقاضای "مَ "داشت. خنده ام گرفت. نزدیک به یک ماه دیگر دو سالش تمام می شود و من طی دو ماه مجاهده موفق شدم تنها او را از خوردن نصف منبع تغذیه منصرف کند. گفتم " مَ " مال نی نیه تو بزرگ شدی و باید غذا بخوری. اما وقتی خانه ی بابا بودیم و دوباره بساط لج و لجبازی برای شیر خوردن داشت و مادر همین حرف را به او زد  در حالیکه به زور سرش را زیر پیراهنم می کرد گفت اون " مَ" مال نی نی  این مال من. امشب سر شام به زور عکاسباشی را بلند کرد تا برایش ماژیک بیاورد گفت " بیار نآآشی (نقاشی) کنم" فکر میکنید بعد از بلند کردن پدرش چه کار کرد؟ سر جایش نشست و از بشقاب عکاسباشی با لبخند غذا خورد. آب و هوای خانه ی ما مملو از ترفندهای کودکانه ی اوست. خواندم که هر کس کودک گریانش را راضی کند خداوند آنقدر از بهشت به او می دهد که راضی شود. بهشت ما همین لبخندهای خانوم رنگین کمان و رضایت خالق اوست. 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 و ساعت 0:58 |
هر آدمی در درون خود ممکن است با حیوانی احساس قرابت و نزدیکی کند. بعضی ها معتقدند که چون همه ی جانداران سرشت یگانه ای دارند پس علیرغم تفاوت ها در اعماق وجودشان شبا هت هایی با هم دارند و به همین خاطر بر اساس حیوان مورد علاقه ی انسان میتوان به شخصیت او پی برد. من هم تصمیم گرفتم خودم را جانور شناسی کنم. نوجوان که بودم اسب شیر و عقاب را دوست داشتم. شخصیت مغروری داشتم و اسب برایم مظهر نجابت بود. شیر و عقاب هم مظهر غرور و قدرت و از این چیزها. اما حیوان مورد علاقه ام اسب بود. یعنی اگر به تناسخ اعتقاد داشتم حتم می داشتم که در یکی از زندگی های گذرانده ام اسب بوده ام. تا اینکه یک روز که با سالی و الناز و فاطمه و دیگران بیرون رفته بودیم در این مورد صحبتی به میان آمد و من حیوان درونی ام را معرفی کردم و ناگهان الناز گفت که از خصوصیات بارز اسب سواری دادن است. خب باید اعتراف کنم که جا خوردم و بعد هم به نجابت و غرور اسب اشاره کردم و دائم در نظرم اسب های وحشی سرخ پوست ها در حال دویدن بودند. روزهای بعد از آن به اسب درونم خوب فکر کردم و دیدم که او اصلا آنطور که فکر می کرده ام نیست و دقیقا هم اسب سواری و بار کش خوبی است( با توجه به روابط احساسی و عاطفی ام به این قضیه پی بردم)و کار دیگری که خوب بلد است جفتک انداختن است. و در ضمن از شباهتش به اسب مزرعه ی حیوانات جرج اورول شگفت زده شدم. واقعیت این بود که او سر در توبره کرده بود و به صورت یکنواخت مثل اسبی که به سنگ آسیاب بسته باشند زندگی را میگذراند و در طی این مسیر یکنواخت دائما مشغول سواری دادن بود. بعد از آن  سعی کردم دیگر اسب نباشم و جانوران متعددی را در خودم یافتم. آهو - گرگ - پلنگ- گنجشک و... یک روز برای گل شمعدانی نوشتم که آهو هستم کوچک هستم اما ضعیف نیستم و خون گرگ ها در رگ هایم می دود. بعضی وقت ها جانور های ترکیبی عجیب الخلقه ای را  در خودم پیدا می کنم. این روزها لاک پشتم . نه از این آکواریومی ها . از آن لاک پشت های عظیم و جثه ی اقیانوسی که بالای صد کیلو وزن و صدو شصت هفتاد سال عمر دارند و روی ماسه ها زیر آفتاب مشغول چرت زدن هستند. شبیه لاک پشت گنگ فو پاندا. البته خوب که دقت می کنم می بینم بعضی روزها هم  خود پاندا هستم. یک چنین جانوری هستم من . باغ وحشی کامل در من زیست می کند.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه ششم اسفند 1392 و ساعت 4:4 |
واقعیت این است که نمی دانم درست باید از کجا شروع کنم. می خواستم از تو تشکر کنم به خاطر درس هایی که به من داده ای . همه ی درس های مشکل و همه ی امتحان های سختی که میدانم در آنها مردود شده ام اما تو نادیده گرفته ای. به خاطر خانم رنگین کمان . اگرچه دو سال است که نتوانسته ام هیچ کتابی را تا به انتها بخوانم و کمتر پیش آمده که یک لیوان چای را بدون عجله بخورم. امروز با خودش حرف میزد . می گفت : عسل مامان کیه ؟ بعد نام خودش را می گفت. دیروز سعی کرده بود به عروسکش پوشک بپوشاند . با خودم فکر میکنم به کجا کشیده می شدم اگر تو به دادم نمی رسیدی. مرا که می بوسد انگار تو بوسیده ای. بغلم که می کند انگار تو مرا در آغوش گرفته ای. دلم برای  تو تنگ شده . یغما گلرویی شعری دارد  که من امشب به تو تقدیم می کنم البته با تشکر از خلقت یغما گلرویی و دست های کوچک خانوم رنگین کمان و چشم های عکاسباشی و خودت که میدانی لیست تشکرات من بلند بالاست. پس فقط همین با تشکر به تو تقدیم می کنم :

بعد از ما
ایمیل های فراوانی برایمان فرستاده می شود
از آشنایان بی خبر،
همکلاسی های قدیم،
شرکت های تبلیغاتی،
لاتاری های یک میلیون دلاری حتا
با خبر برنده شدن...
و ایمیل باکسمان
- چون سگ ولگردی
که از باز کردنِ قوطی کنسروی زنگ زده عاجز است-
توان خواندن آن ایمیل ها را نخواهد داشت...

بعد از ما
تا همیشه منجمد می شوند
کلماتمان
در وبلاگ هایی که این بار
صاحبانشان هک شده اند...
اما دوستت دارمی
که با ایمیلی مخفیانه برای تو فرستادم
با مرگِ اینترنت هم
از بین نمی رود!
یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه پنجم اسفند 1392 و ساعت 3:41 |
ای یار جفا کرده ی پیوند بریده           -   این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم  -  گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند    -  افسانه ی مجنون به لیلا نرسیده

..............

آه آنا هنوز به یادداشت مجازی تو فکر می کنم. باز هم آه ه ه ه ه ه.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه چهارم اسفند 1392 و ساعت 2:44 |
 زیر نور و گرمای بخاری برقی به خانه های مجازی دوستان مجازیم سرزده ام. آنا، گیل دختر ، پدر بزرگ. توی دنیای واقعی هم به فکر ها و نوشته هایشان فکر میکنم. اتاق کارم را مرتب کرده ام و برای پایان نامه ام برنامه ریزی می کنم. حالم چطور است؟ گیجم. به نظر میرسد همینطوری به دنیا آمده ام. از وقتی به خاطر می آورم روی ابرها بوده ام. تازگی ها دلم می خواهد روی زمین زندگی کنم. گیرم پایم هم روی زمین بند شد دلم را چه کار کنم؟ یکی از دلایلی که نقاشی می کنم ثبت لحظه های دلپذیر و نگهداری آنهاست. ولی امروز انگار نقاشی هم جوابگو نیست. در تاریکی هستم، مثل دانه. خانم رنگین کمان خواب است . امشب وقتی خوابش را تماشا می کردم  لذت خداوند را  از رشد انسان درک کردم. من خانوم رنگین کمان را خلق نکرده ام اما با خداوند در بعضی حس ها مشترکم. امروز یاد گرفت که بگوید حبیبی آی لاو یو . البته به زبان او شده "اَ بیبی آی لاب لو ".  

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 و ساعت 3:39 |
جنین در تاریکی سر می کند. ما ، همه ی ما در تاریک ترین نقاط شروع به رویش می کنیم. دانه ی سیب هنوز آفتاب را ندیده شروع به رُستن می کند ،در نقطه ای که تاریکی محض است و تنها صدای خزش کرم های خاکی می آیدو یا ضربات قطره های باران. دانه ی سیب عبور باران را احساس میکند و پنجه های ظریفش را به سمت او دراز می کند.

ما ، همه ی ما قبل از دانستن نور آب را می شناسیم. من شناورم در آب ، در تاریکی ، در درون تو و صدای قلبت را می شنوم که به من نزدیک است. ما ، همه ی ما بطور غریزی می دانیم که نور در راه است. شاید همین دانستن است که دانه ی سیب و کودک انسان را می خواند تا در تاریکی رشد کنند. 

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در جمعه یازدهم بهمن 1392 و ساعت 5:42 |
فردا روز آرامی است. یک روز مثل همیشه. یا حداقل تصور من نسبت به آن اینطور است. چند روز است به طرز آرامی افسرده ام. گاهی با خانوم رنگین کمان با عصبانیت صحبت می کنم و بعد بلافاصله بغض میکنم و با چشمهایم می گویم مامانو ببخش. خانوم رنگین کمان پدرش را بیشتر از من دوست دارد. چون من کسی هستم که او را با خشونت از خطرات منع میکنم و در چشم و بینی اش قطره می ریزم. من کسی هستم که شربت های جورواجور به او می دهم و مجبورش می کنم وقتی بیرون می رود لباس های گرم بپوشد ، کلاهش را از سر نگیرد و دستهایش را از دستهایم جدا نکند. برای همین وقتی با پدرش به سمت میز آرایش می روند می گوید "مامان نه" و با دست به من اشاره می کند که جلو نروم تا او با خیال راحت قوطی های کرم را بردارد و تمام اعضای خانواده را چرب و چیلی کند. او عادت دارد یک بند صدایم کند و من هر بار می گویم جانم ، بله . گاهی اما سکوت می کنم یا با تندی میگویم خسته نشدی اینقدر صدایم کردی. او در روز بیش از پانزده بار از من آب می خواهد و هر بار فقط یک لب آب می خورد و الباقی را در نقاط مختلف خانه می ریزد و می گوید" ایس شد. پاچه "( خیس شد. پارچه بده که خشکش کنم). یک هفته است یاد گرفته که به تنهایی از صندلی بالا برود و روی آن بنشیند. هفته ی گذشته کوله پشتی سنگین از کتاب مرا کشان کشان تا پای صندلی آورد و از آن پله ساخت وبالای  صندلی رفت و از آنجا روی میز. من فریاد می زنم ، تهدیدش میکنم ، او را پایین می گذارم اما روز از نو روزی از نو. امروز به این فکر می کردم چقدر آدم بزرگ و بی ... بی .... کلی" بی" شده ام . بی فکر ، بی هیجان ، بی خلاقیت ، بی درک. به نظر می رسد من خانوم رنگین کمان را درک نمیکنم. در مواجه با او احساس دست و پا چلفتی بودن میکنم و زیر لب غر غر می کنم که چرا نمی گذارد به کارم برسم. احساس می کنم مادر خوبی نیستم. این روزها اصلا از خودم خوشم نمی آید. چند روز پیش دوستی به دیدنم آمده بود و وقتی رنگین کمان را از باز کردن در کَِّرِم منع کردم  دوستم را مامان صدا کرد و به من اشاره کرد و گفت این نه. حالا من شده ام این. آی خون خوردم. یکی از دلایل افسردگی آرامم شاید همین است. خانم رنگین کمان مرا نفی می کند.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 و ساعت 1:48 |