چند وقت پیش پدر بزرگ مرحومم را در رویا دیدم و تعبیر رویا در کتاب های تعبیر خواب این بود که  یکی از اقوام متوفی خواهد مرد. بعد از آن من ذهنم پیش همه ی اقوام رفت. اما امشب با این گلودردی که یک هفته طول کشیده یاد خودم افتادم. نکند من باشم. خُب از خدا خواستم که اگر مرگ من نزدیک است به گونه ای به من بفهماند. قرآن را باز کردم و صفحه ی اول سوره ی انبیاء آمد؛ معنی: "روز حساب مردم نزدیک شده و مردم سخت غافلند و اعراض می کنند". مو بر تنم راست شد. چند لحظه به سختی نفس کشیدم. به همین راحتی دارم می میرم. من سی و چند ساله, با یک بچه ی کوچک با کلی کار نکرده و یک عالمه غلط کاری. یخ شدم. فردا قرار است بروم دکتر برای چکاپ. با خودم فکر کردم شاید دکتر بگوید به سرطان حنجره یا مری یا چه می دانم یک سرطان جدید ناشناخته مبتلا شده ام؛ آخر مدتی است که در بلعیدن غذا هم مشکل دارم. انگار لوله ی گوارشم تنگ شده. به عکاسباشی هم گفتم شاید مسافر بعدی خانواده من باشم. برّ و بر نگاهم کرد. بعد انگار که بغض کرده باشد اول کلی نصیحتم کرد و بعد گفت از این فکر ها نکن. خلاصه اینکه اگر این وبلاگ بیش از دو ماه بدون نوشته ی جدید بود بدانید که من ریق رحمت را سر کشیده ام وگر نه تا آخرین نفس چیزهایی خواهم نوشت. اگرچه مطمئنم که بالاخره می میرم. دوستتان دارم دوستان مجازی.

همین چند لحظه پیش باران شروع شد. دوباره ابر دوباره صدای باران است.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 1:1 |
بوی بهار نارنج و پرتقال از تمام درزهای خانه به داخل می ریزد. چطور بوی بهار نگیرم؟ شالیزارها تا خرخره از آب پُرند؛ نمی شود در خیابان و کوچه های روستا راه رفت و ندید که هر تکه از زمین انعکاسی از آسمان شده است. ارکستر قورباغه ها کارش را شروع کرده. همین الان صدایش دارد می آید. کاش می شد بشنوید, ببوید , ببینید.  

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 0:55 |

فیلمی که دیدم اهداکننده نام داشت. در جامعه ی این فیلم هیج انسانی خاطره ای نداشت جز یک نفر که تمام تاریخ را در خودش نگاه می داشت و اهداکننده نامیده می شد و دانش خود را فقط به یک نفر دیگر انتقال می داد. عضوی که برای این دریافت تربیت می شد. در این جامعه ی منتخب همه چیز منظم بود و هیچ ناخوشی و همچنین هیچ عشق و عاطفه ای وجود نداشت. اگر علاقه مند شدید خودتان بروید فیلم را ببینید و لذت ببرید؛ و اما بعد از دیدن آن من به فکر دردهایی که در زندگی سی و چند ساله ام تجربه کردم افتادم. کدام درد ها؟ درد عشق, جدایی, فراق, درد  رنج کشیدن همنوعان و غیر همنوعان, دردهای جسمی . راستش نتوانستم درد بیشتری پیدا کنم. غیر از ایام ماه رمضان من هرگز در زندگی ام تشنگی و گرسنگی سخت را تجربه نکرده ام؛ سرزمین من در طول زندگی ام هرگز با قحطی و خشکسالی شدید مواجه نشد. جنگ بود اما من در مرکز وقوع آن نبودم. مرگ بعضی از عزیزانم را دیدم اما در غم از دست دادنشان تنها نبودم و با اینکه خیلی وقت ها احساس تنهایی کرده ام , زندگی ام هرگز خالی از انسان های دوست داشتنی نبود. وقتی به گذشته بر می گردم می بینم تنها دردی که استخوانم را خرد کرد درد عشق بود و من مدت زیادی آن را با خود داشتم و تحمل می کردم و سعی می کردم  از پا نیافتم. با این همه روزهای رفته ی عمر من سر شار از زندگی بود حتی همراه درد هم زندگی بود. همیشه روزنه ای از روشنایی بود, همیشه امید بود. امشب و پس از دیدن این فیلم احساس کردم  خیلی نعمت ها و شادی ها به من داده شد که بسیار وسیع تر از دردهایی است که تحمل کرده ام و اینکه دردهای من در مقابل بسیاری درد خیلی از مردم جهان حتی یک سرباز آمریکایی یا هر جای دیگری که برای کشتن تعلیم می بیند , ناچیز است. امشب به این نتیجه رسیدم که احساسات و عواطف و عشق ما حتی اگر همراه با درد باشند, از رنج قوی تر هستند و با خود حس زندگی به همراه دارند. خوشحالم از اینکه حتی درد را احساس می کنم زیرا به یادم می آورد که زنده ام. اگر پس از مرگ مرا باز خواست کنند که با زندگی ام چه کرده ام خواهم گفت که در آن را عشق ورزیده ام  و رنج برده ام. می گویند از همه چیز می پرسند از نماز و روزه و حج و زکات و چه و چه و اگر از من بپرسند, خب بگذارید همین حالا بگویم؛ خواهم گفت که من به خداوند ایمان داشتم و او را دوست داشتم و صد در صد به او اعتماد داشتم و بر پایه ی این اعتماد خیلی غلط ها کردم که خودش می داند و به او سپرده ام که به کسی نگوید. راستش نمی توانم حدس بزنم دوستان فرشته در قبال این پاسخ چه رفتاری نشان خواهند داد. خلاصه اینکه خدایا به خاطر همه چیز ممنونم. به خاطر زندگی , به خاطر عشق و به خاطر درد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 14:23 |
با گوش های گرفته, بینی کیپ, صدای دورگه و چشم های قرمز. هفته ی دوم تعطیلات تا الان را به همین شکل گذرانده ام. با آنفولانزا. خودم که سر کار نمی روم انگار همه ی دنیا تعطیل است, نه اینکه در روزهای عادی کارمند باشم. شمال ما هم فقط آب و هوایش به لندن رفته و نه امکاناتش. عکاسباشی دیشب می گفت فردا هوا آفتابیست. حق داشت, مهتاب زیبایی در آسمان بود. نصف شب که از شرشر باران بیدار شدم  دلم می خواست قهقهه بزنم اما به یک لبخند اکتفا کردم و بعد غلت زدم و روی پهلوی دیگر خوابیدم. زندگی عجیبی دارم. حتی تروریست های مضنون در آمریکا  هم نمی شود که این همه روز از پناهگاهشان بیرون نیایند. این روزها حتی آن سرگرمی همیشگی ام یعنی تماشای ابرها هم سرگرمم نمی کند, فقط دلم می خواهد بنشینم و رمان بخوانم؛ رمان های قطور نه از این دویست, سیصد صفحه ای ها. امروز با رنگین کمان توی اتاق یک قل دو قل و گردو بازی کردیم با جر زنی سه تا از گردوها را خورد حالا فردا برای گردو بازی هم گردو کم داریم. باید یک بازی ترکیبی با گردو و سنگ ابداع کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 11:22 |
گاهی دچار احساسات شدیدی می شوم, بی هیچ زمینه یا علتی؛ انرژی زیادی که نمی توانم به تنهایی تحملش کنم. اکثر اوقات پیاده روی به کنترل آن کمک می کند. ده سال پیش تا جایی که آرام شوم راه می رفتم, این پیاده روی تا چهار ساعت هم طول می کشید؛ وقتی انرژی درونی ام متعادل می شد به خانه بر می گشتم . نقاشی هم در رسیدن به اعتدال درونی پاسخگو بود؛ ساعت ها, ساعت ها و ساعت ها؛ نه خواب یادم می آمد و نه غذا. رابطه ها هم بود؛ من در کنار بعضی از آدم ها متعادل می شدم چون می توانستم انرژی ام را با آنها تقسیم کنم اما همیشه نتیجه ی مطلوبی نداشت. من از تحمل اینهمه عشق خسته بودم که خداوند رنگین کمان را سر راهم قرار داد. او آنقدر انرژی از من می گرفت که احساساتم فرصت غلیان پیدا نمی کردند. نزدیک به سه سال از تولد رنگین کمان می گذرد و بعد از گذشت این چند سال , من چند هفته ای است که دوباره احساسش می کنم. تحمل این انرژی و احساس به تنهایی کار ساده ای نیست اما تقسیم آن با هر کسی نیز ممکن نیست. کمی دیر ولی بالاخره یاد گرفتم که کنترلش کنم. شاید کلمه ی کنترل خیلی بجا نباشد, بهتر است بگویم یاد گرفتم هدایتش کنم. فکر کردم بهتر است آن را صرف کارهای خلاقانه کنم. رسیدن به تعادل کار سختی است. نمی دانم شما تصوری از آنچه نوشته ام دارید یا نه؟ گاهی تحمل این انرژی و نیروی احساسی غیر ممکن می شود. بازگشتش را به فال نیک گرفته ام. معنی اش این است که من دوباره به سرچشمه ای غنی و بی انتها وصل شده ام, فقط باید مواظب باشم که دوباره سرریز نکند. این دفعه باید در تقسیم آن دقت کنم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 12:33 |
من یک چیزهایی دارم. چیزهای من دارای مکان و زمان و یا بدون آن هستند. چیزهای من دو تا پل است. یکی بر روی خط آهن ایستگاه راه آهن قائمشهر و  دیگری بر روی خط آهن ایستگاه راه آهن ساری. دو ردیف درخت هم دارم در دو سمت خیابان مازیار که به ایستگاه راه آهن می رسد. نیمکت و صندلی ندارم ؛ یا جایی در کافه ای. یک تخته نمد دارم . روی آن می خوابم؛ قبل از خواب به رمه ها فکر می کنم, به راه هایی که رفته اند, به سبزه ها, به رودخانه ها. یک دفتر یادداشت بدون خط دارم که گل سرخ برایم خریده است و نوشته برای ایده ها و هر چیزی که باید ثبت شود. من در آن چند داستان کوتاه نوشته ام که بعضی از آنها را برای ناصر, مامان و عکاسباشی خوانده ام. از سال ها قبل یک تصویر توی ذهنم دارم  از یک ماشین سواری که او در کنار من است. قطعا نمی خواست؛ اما وقتی از خستگی خوابش برد سرش روی شانه ام افتاد؛ من از فرصت استفاده کردم و تا رسیدن به مقصد خوابش را تماشا کردم . یک مداد هم دارم, با آن هر کاری که بخواهم انجام می دهم. یک مداد جادویی, وسیله ای برای خلق کردن. یک مداد سیاه. 9 کاشی هم بر دیوار آشپزخانه ی خانه ی قبلی داشتم که چون نمی توانستم آنها را جابه جا کنم ماندند همانجا؛ آنها حرف های مرا شنیده و اشک های مرا دیده اند. یک رابطه ی دوستانه ی دو طرفه هم دارم با مه جبین. رابطه ام با ممول گاهی شبیه پهنای رود نیل و بابل رود است. گاهی سیل آب و گاهی زاینده رود در وقت خشکسالی اما همیشه هست و شاید زیباییش هم در همین است. اینها دارایی های خیلی خصوصی من است که به چشم کسی نمی رسد و کسی هم از آنها ارث نمی برد. فکر کن من بمیرم و وصیت کنم دو تا پل و یک خیابان پردرختم برسد به دخترم رنگین کمان. شاید. شاید بشود این چیز ها را برای او بگذارم اما قطعا نه برای عکاسباشی. نه برای مادر و پدرم. شاید کمی برای برادرم که البته او به اندازه ی کافی چیزهای خودش را دارد.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 22:34 |
یک چیزهایی هست که وقتی توی ذهنم می جنبد نمیخواهم که کسی جز تو آن را ببیند, حتی فرشته های روی شانه هایم. یک چیزهایی هست که فقط تو باید ببینی. مثل اشک هایی که همین حالا از چشم هایم می چکد. دیگر برایم مهم نیست که زیبا نیستم فقط برایم مهم است که تو دوستم داشته باشی و نزدیک تو باشم. همین که تو دست هایم را توی دست هایت گرفته باشی کفایت میکند؛ دیگر گم نمی شوم.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 3:2 |
قسمت اول این روزها :

از وقتی که یادم می آید موهایش رنگ حنایی داشت و یک رشته گیس بافت باریک تا کمرش می رسید. کف دست و پایش هم همیشه حنا داشت. پیراهنش  اغلب اوقات گل دار بود و رنگ روشن داشت،به جز محرم که البته باز هم گل دار بود ولی در زمینه ی تیره و این اواخر که عمو رفته بود. هیچکس مثل او قربان صدقه ام نمی رفت. من تا هجده سالگی ام او را درک نمی کردم و چیز زیادی از زندگی اش نمی دانستم. عمق داستان من و او از جایی شروع شد که بعد از دوره ی پیش دانشگاهی  از فضای کوچک آپارتمان پدری به خانه ی بزرگ او نقل مکان کردم تا برای کنکور آماده شوم و بعد از قبولی در دانشگاه هم یک سال دیگر آنجا ماندم  تا خانه ی پدری عوض شد و بزرگتر شد و من دوباره برگشتم. حدود پانزده سال پیش بود. او هنوز چست و چابک راه می رفت و گاهی در باغچه سبزی می کاشت . یک روز برایم یک آش خوشمزه ی من در آوردی از خورده های برنج و گردو و شکر قرمز و شیر درست کرد و یک اسم  ابتکاری  هم روی آن گذاشت. حالا که فکر می کنم می بینم همه چیزش را دوست داشتم ؛ عصایش، ژاکت مشکی که زمستان ها روی پیراهن گلدارش می پوشید ، حنای ناخنش ، روسری سفیدی که زیر روسری بزرگ دور سرش می بست تا موهایش بیرون نیاید، تسبیحی که همیشه در دست داشت، جیب پر از شکلاتش، صندوق چوبی گوشه ی اتاقش که برای ما سحر آمیز بود و همیشه از داخلش یک چیز خوشمزه در می آورد. نود و اندی سال داشت اما برای ما جوان بود، خیلی  جوان و تازه. دوشنبه ی گذشته وقتی رسیدم او داخل اتاق نبود. عصایش به کمد تکیه داشت و من آن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد. عمه جانم گفت: برایش ناراحت نباش راحت شد. گفت که بعد از عمو هر روز از خدا می خواسته که برود. خسته بود. آخرین بار یک ماه قبل دیده بودمش . به من گفته بود زود به زود به دیدنم بیا من این روزها خیلی دلتنگم. با رفتنش افسانه ی خانه ی پدری به پایان رسید. حالا آن خانه و حیاط بزرگ باید قسمت شود و شاید چند سال بعد جز در ذهن ما چیزی از آن باقی نماند. همچنین نگرانم که دنیا بین دل های نزدیک و با محبت خانواده ی پدری ام فاصله بیاندازد. 

قسمت دوم این روزها:

دیشب خواب و بیدار بودم که از درد پهلوی راستم توی  رختخواب نشستم. عرق سردی روی تنم نشست. سرطان کبد عمو هم با درد پهلوی راست شروع شد. چقدر مرگ نزدیک است . از اینکه شاید فردا شب در آغوش خاک بخوابم بغضم گرفت. می فهمم که مرگ خیلی به من نزدیک است اما از باورش وحشتم می گیرد.

قسمت سوم این روزها:

سرِ خراب کردن منگنه بدجور سرش داد کشیدم. ترسید؛ گریه کرد و پشت بند آن استفراغ. هر وقت گریه اش می گیرد استفراغ می کند و من یاد بچگی خودم می افتم . لباسش را عوض کردم و  بعد بغلش کردم . بی اختیار اشکم جاری شد و با هق هق من سرش را از روی شانه ام برداشت و با تعجب به صورتم نگاه کرد. معلوم نبود کدام مان در آغوش آن دیگریست و چه کسی دیگری را نوازش می کند. از من خوشش نمی آید. او عاشق پدرش است. عصر به من گفت می خواهم جای بابام بخوابم. دیروز گفت : بابای منه بابای تو نیست . گفتم: آر ه تو درست میگی بابابزرگ بابای منه. گفت: آره بابای منه، زن توئه . گفتم : نه ، من زنشم . اون شوهر منه. روزها نمیگذارد به وسایل پدرش دست بزنم. نمیگذارد کنار پدرش بنشینم و حتی به تلویزیون نگاه کردن من با آنها هم واکنش نشان می دهد. با اعتراض  به پدرش می گوید که مامان همان چیزی را نگاه می کند که ما نگاه می کنیم ، مامان نبینه. جایی که ما هستیم مامان نیاد. مامان کنار تو نایسته ، مامان از نوشابه ی تو نخوره . روزی ده دفعه من او را به دست شویی می برم و تمییز می کنم؛ امروز بعد از دست شویی دستمال برداشته و خودش را تمییز می کند و می گوید از بابام یاد گرفتم در صورتی که حالا که بزرگتر شده و روی صندلی می نشیند پدرش به ندرت این کار را انجام می دهد. عکاسباشی می گوید سعی کن درکش کنی. ملایم باش. سرش داد نکش. میدونم سخته ، تو صبح تا شب با او هستی  و چون مرا زیاد نمی بیند اینقدر دلتنگی می کند و واکنش نشان می دهد . با او مهربان باش. 

قسمت چهارم این روزها:

در من یک دختر بچه ی سرسخت لجباز هست که به توجه احتیاج دارد. یک دختر کوچک  که دلش برای عمو و مادر بزرگ مهربانش تنگ شده؛‌که از مرگ می ترسد؛‌ از از دست دادن عزیزانش می ترسد؛‌ از نداشتن محبت یک دختر کوچک دیگر به نام رنگین کمان نسبت به خودش واهمه دارد. در من یک دختر کوچک هست که تنهاست، غمگین است، مادر است و همسر است . شاید واقعا توانایی مادر بودن ندارم. مادر بودن یک روح بزرگ می خواهد اما من خیلی کوچکم .

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 17:16 |
بعد از دو شبانه روز بیداری ، جلسه ی دفاع هم گذشت. بعد از آن اصلا نفهمیدم چطور برگشتم خانه. هنوز خوابم می آید. انگار چیزی گم کرده ام. آن همه فشار و حالا ناگهان خلأ. مرا پیدا کن. امشب روی پله ها ، دم ایوان ، به ماه نگاه می کردم ؛ با خودم گفتم روزی دیگر او را نخواهم دید. دلم برای فروغ فرخزاد تنگ شده. امشب شعر او را شنیدم با صدای خسرو شکیبایی. باید گیلگمش بخوانم و با او به نیستی سفر کنم.  گیلگمش را همیشه دوست داشتم. این روزها کس دیگری را هم دوست دارم. ایزد بانوی آب ها ، آناهیتا.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 0:38 |
حدیث تن نبود، حدیث تن نیست؛ که تن رو به زوال است و فانی. کوتاه باشی یا بلند ، سیه چرده باشی یا سپید ، به تن علتی داشته باشی یانه ، فرقی نمی کند؛ که روحت نوازشگر است و ناجی.

+ نوشته شده توسط ترمه خانم در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:12 |